سياسي

باواژه ها بازي نکنيم!
پنجشنبه 29 بهمن 1388 - 9:28:52 PM
  بزرگنمایی:

نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره: برخي از افراد جامعه هستند که در صحبت هاي خود، از واژه هايي از جمله، «محافظه کاري»، «ليبراليسم»، «مارکسيسم»، «سوسياليسم»، «آنارشيسم»، «فاشيسم» و … زياد استفاده مي کنند. اين افراد را مي توان به چند گروه تقسيم کرد؛ گروه اول کارشناسان مسايل سياسي، اجتماعي، اقتصادي و… هستند که با آگاهي کامل از معناي اين واژه ها، سخن مي گويند. گروه دوم افرادي هستند که کم و بيش مي توانند در حالت کلي، معناي اين واژه ها را تشخيص دهند اما نمي توانند اصول و ايدئولوژي هاي هر يک از مکاتب بالا را ذکر کنند. گروه سومي نيز هستند که هر چند با معناي واژه هاي بالا، ناآشنا بوده، اما فکر مي کنند که با به کاربردن اين واژه ها در جملات خود، انسان متمدن و بافکري به نظر خواهند آمد و زماني که طرف مقابل اين اشخاص نيز از معناي اين واژه ها کاملاً بي اطلاع باشد، اين گروه سعي مي کنند تمام اين واژه ها را در جملات خود به کار برنند، حتي خود را پيرو يکي از مکاتب بالا معرفي مي کنند و از اين طريق سعي دارند خود را انساني مدرن و بافکر و انديشه سياسي نشان دهند.
در اين نوشتار سعي داريم، در حد بضاعت خويش به معناي واژه هايي که ذکر شد، اشاره اي کوتاه داشته باشيم و از اصول و ايدئولوژي هاي هر يک از مکاتب سياسي بالا سخن بگويم. تا ناآگاهانه اين واژه ها را به کار نبريم و خود را پيرو مکاتبي که نمي شناسيم، قرار ندهيم.

محافظه کاري
اين مکتب بر قداست سنتها، مالکيت، خانواده، مذهب، دولت و ديگر نهادهاي جاافتاده و قديمي تاکيد دارد و با هر گونه طرح و انديشه خيالي و انقلابي براي ايجاد دگرگوني هاي عميق در آنها مخالفت مي کند.
پيروان اين مکتب (محافظه کاران) از آغاز با انديشه هاي اصلي تجدد غربي يعني فردگرايي، آزادي، برابري، عقل گرايي و جدايي دين از سياست و دولت مخالفت مي ورزيدند و از حفظ سلسله مراتب و امتيازات سنتي دفاع مي کردند.
پيروان مکتب محافظه کاري بر دفاع از مذهب و ضرورت پاسداري از سنتها و سلسله مراتب اقتدار تاکيد دارند. همچنين محافظه کاران مالکيت را همچون خانواده و مذهب نهادي مقدس مي شمارند. محافظه کاران قديم بويژه مالکيت ارضي را مقدس مي شمردند و مالکيت تجاري و صنعتي را خوش نمي داشتند، اما محافظه کاران جديد امروزه مدافع بازار آزاد و انواع مالکيت خصوصي هستند.
 از نظر محافظه کاران نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي، پديده اي طبيعي است و هر کوششي براي از ميان برداشتن آنها از طريق سياسي به شکست مي انجامد. محافظه کاران همچنين نگرش پدرسالارانه به اجتماع و سياست داشته اند و در نگرش پدرسالارانه آنها مصلحت کل جامعه و دولت در نظر گرفته مي شود. چون انسان ها به يک ميزان خردمند نيستند و تفاوت ميان آنها طبيعي است و برگزيدگان بايد عموم مردم را ارشاد و هدايت کنند.
حال اگر بخواهيم به يک جمعبندي در مورد اصول محافظه کاري اشاره داشته باشيم، به طور خلاصه مي توان گفت که محافظه کاران از رسوم و سنت ها و سلسه مراتب اجتماعي، اعمال کنترل مذهب بر جامعه و دولت، فضايل و اخلاق سنتي، پدرسالاري اجتماعي و سياسي و نخبه گرايي دفاع مي کنند.
نکته اي که ذکر آن در اينجا مهم به نظر مي آيد، اين است که محافظه کاري در ضديت با مکتب ليبراليسم پديدار شد، بنابراين در ادامه به مکتب ليبراليسم مي پردازيم.

ليبراليسم
مفهوم اصلي مکتب ليبراليسم، آزادي شهروندان در سايه حکومت محدود به قانون است و هدف اصلي اين مکتب از آغاز پيدايش، مبارزه با قدرت مطلقه و خودکامه و خودسر بوده است.ليبراليسم خواهان تامين و رعايت حقوق برابر براي همه شهروندان قطع نظر از مذهب، قوميت، نژاد، طبقه، جنسيت و غيره بوده است. در مکتب ليبراليسم همگان در برابر قانون برابرند و حقوق اساسي شهروندان از ديدگاه اين مکتب، آزادي عقيده و انديشه، آزادي بيان، آزادي اجتماع، آزادي يا حق مالکيت، آزادي مشارکت در حيات سياسي اعم از راي دادن و کسب منصب و … است.
مکتب ليبراليسم براي آنکه به اهدافي که برشمرديم، نايل شود، اصول و عناصري را براي خود تعريف کرده است؛
1- اصل اساسي ليبراليسم، «حکومت محدود و مشروط از طريق تجزيه و تفکيک قوا» است و اين مکتب به حکومت محدود و مشروط از طريق تجزيه و تفکيک قوا براي حفظ آزادي تاکيد دارد.
2- مکتب ليبراليسم براي آنکه به اصل اساسي خويش (حکومت محدود و مشروط از طريق تجزيه و تفکيک قوا) نايل شود، بر «تکثر گروههاي جامعه مدني» تاکيد دارد. از نظر ليبراليسم زماني که تکثر گروههاي جامعه مدني را در عرصه سياست و قدرت شاهد باشيم، آنگاه به واسطه رقابت ميان آنها، حکومت يکپارچه و استبدادي از جانب هر يک از آنها بر ضد ديگران تشکيل نخواهد شد.
3- از اصول ديگر ليبراليسم، نظارت مردم بر حکام و اعمال و سياست هاي ايشان است. ليبراليسم به حکومت به عنوان يک شر اجتناب ناپذير مي نگرد و عقيده دارد که سياستمداران از کاربرد خودسرانه قدرت در جهت منافع خصوصي خويش ابايي ندارند، پس بايد بر اعمال آنها نظارت کرد.
4- ليبراليسم بر اولويت آزادي نسبت به برابري و عدالت اجتماعي تاکيد دارد؛ يعني آزادي را هدف اصلي و برابر و عدالت را وسيله دستيابي به آن هدف مي داند. به بيان ديگر نمي توان به بهانه برابري و عدالت، آزادي هاي اصلي را از بين برد و يا محدود کرد.
5- ليبراليسم همواره ميان حوزه هاي عمومي و خصوصي تمايز قايل است و حوزه خصوصي را محترم و مقدس و مصمون از دخالت قدرت سياسي مي داند.
6- ليبراليسم نه تنها نسبت به عقايد ديني، بلکه نسبت به عقايد سياسي ديگران نيز تساهل دارد.
7- ليبراليسم عقيده دارد که بايد در مقابل قدرت، مقاومت کرد. به نظر لاک بزرگ مدافع ليبراليسم، وقتي حکام بدون داشتن حق، اعمال قدرت کنند خود را در حالت جنگ با مردم قرار مي دهند، بنابراين مردم حق مقاومت و شورش در برابر قدرتمندان را دارند.
8- مکتب ليبراليسم، «مالکيت خصوصي» را يکي از ابزارهاي اصلي حفظ و استمرار آزادي سياسي دانسته و بر حفظ حق مالکيت خصوصي تاکيد دارد.

مارکسيسم
کارل مارکس، پايه گذار مکتب مارکسيسم است. وي از لحاظ فکري تحت تاثير فلسفه ايده آليستي آلمان، سوسياليسم فرانسوي و علم اقتصاد سياسي انگليسي قرار داشت. کارل مارکس فيلسوف، جامعه شناس، اقتصاددان، و مبارز و فعال سياسي کمونيست آلماني تئوريسين سوسياليسم علمي و مکتب مارکسيسم بود. وي به همراه دوست و همکار خود فردريش انگلس با الهام از کمون پاريس و انقلاب صنعتي و تحولاتي که اين انقلاب در اروپا گذاشته بود برخلاف تمامي فلاسفه‌ پيش از خود که به تفسير جهان مي‌پرداختند درصدد تغيير آن برآمد. وي به همراه انگلس «مانيفست کمونيست» را به رشتهٔ تحرير در آورد و با شعار «کارگران جهان متحد شويد!» درصدد ايجاد اتحاد ميان کارگران بر عليه سلطهٔ سرمايه‌داري برآمد. مارکس بخشي از انديشه خود را از ديگر فيلسوف آلماني يعني هگل وام گرفته بود و در واقع ديالکتيک (جدل) خودش را بر پايه آنچه هگل پيش از او گفته بود برقرار کرد و مادي‌گرايي جدلي (ماترياليسم ديالکتيک) را پايگذار شد. به زعم عده‌اي، مارکس با تحليل طبقاتي تاريخ در پي آن بود که فروپاشي حتمي سرمايه‌داري را ثابت کند و فرارسيدن سوسياليسم را ناگزير نشان دهد.
در نظر مارکس، دين از اهميت ثانوي برخوردار است؛ زيرا ايدئولوژي رو بناست و در مکتب مارکسيسم، همه چيز بر اساس وضع اقتصادي شکل مي‏گيرد و عامل تحرک همه چيز وضعيت اقتصادي است. عامل تحرک وضع اقتصادي نيز ابزار توليد است، به گونه‏اي که حتي فکر و مذهب انسان نيز تابع و معلول وضع اقتصادي جامعه مي‏باشد. در نظر مارکس، ايدئولوژي و مذهب تصور يا آگاهي دروغيني است که طبقه حاکم به دليل منافع خود از واقعيت‏ها دارد. مارکس علت اساسي پيدايش دين را وضع اقتصادي جامعه مي‏داند و بدين ترتيب، اساسا آن را ساخته دست ‏بشر مي‏داند. در تحليل نهايي مارکس، دين اساسا هم محصول از خودبيگانگي و هم بيانگر منافع طبقاتي است. دين هم ابزار فريبکاري و ستمگري به طبقه‏زيردست جامعه است و هم بيانگر اعتراض عليه ستمگري مي‏باشد و نيز نوعي تسليم و مايه تسلي در برابر ستمگري است.

سوسياليسم
سوسياليسم انديشه‌اي سياسي، اقتصادي و اجتماعي است که هدف آن لغو مالکيت خصوصي ابزارهاي توليد و برقراري مالکيت اجتماعي بر ابزارهاي توليد است. اين «مالکيت اجتماعي» ممکن است مستقيم باشد،‌مانند مالکيت و اداره صنايع توسط شوراهاي کارگري، يا غير مستقيم باشد، از طريق مالکيت و اداره دولتي صنايع.
اگر چه انديشه‌هاي مبتني بر لغو مالکيت خصوصي پيشينه زيادي در تاريخ دارد ولي جنبش سوسياليستي بيشتر پس از شکل‌گيري جنبش کارگري در قرن نوزدهم ميلادي اهميت سياسي پيدا کرد. در آن قرن حزب‌هاي گوناگون که خود را سوسياليست، سوسيال دموکرات و کمونيست مي‌ناميدند با هدف لغو مالکيت خصوصي در اروپا و آمريکا شکل گرفت. پيروزي شاخه بلشويک حزب سوسيال دموکرات روسيه در انقلاب اکتبر روسيه موجب انشعابي بزرگ در جنبش سوسياليستي جهان شد و حزب‌هايي که با روش بلشويک‌ها موافق نبودند (اغلب با نام حزب سوسيال دموکرات) مدافع حقوق کارگران شدند در حالي که با روش حکومت شوروي مخالفت مي‌کردند. برگزاري تظاهرات و راهپيمايي اول ماه مه در دفاع از حقوق کارگران از فعاليت‌هاي هميشگي حزب‌هاي سوسياليست در بيشتر کشورهاي جهان است.
«سوسياليسم» ها در يک ايده اصلي اتفاق نظر داشتند: تمرکز مالکيت و کنترل ابزار توليد. در نظر سوسياليست ها مالکيت متمرکز، کارآمدتر و يا اخلاقي تر شمرده مي شود و سوسياليست ها همگي توافق دارند که کاپيتاليسم (بازار آزاد مطلوب محافظه کاران يا ليبرال ها)  اخلاقاً نادرست و لذا از لحاظ سياسي ناقص است. برخي سوسياليست هاي داراي گرايش مارکسيستي  (يعني واجد نگرش «تاريخي نگر») نيز مي گويند که سوسياليسم دوران پاياني تاريخي است که در آن کاپيتاليسم مغلوب مي شود و زمينه پيدايش کمونيسم فراهم مي آيد.

آنارشيسم
آنارشي مشتق از واژه ي يوناني anarkos به معناي «بدون رئيس» است. در زبان سياسي آنارشيسم به معناي نظامي اجتماعي و سياسي بدون دولت، يا به طور کلي جامعه اي فاقد هرگونه ساختار طبقاتي يا حکومتي است. رويکرد عام آنارشيست ها تأکيد بر اين نکته است که مي توان بدون ساختارهاي مقيدکننده يا محدوديت زا زندگي نيکويي داشت. هر سازمان يا اخلاقياتي که با آزادي انتخاب شيوه زندگي در تعارض باشد، بايد مورد حمله، انتقاد و نفي قرار گيرد. پس مسئله مهم آنارشيست ها تعريف موانع و ساختارهاي تصنعي و تمايز دادن آنها از ساختارهاي طبيعي يا فعاليت هاي اختياري است.
از متقدمان و نامدارترين آنارشيست ها مي توان، زنون فيلسوف يوناني،  بنله و فنلون فرانسوي، لئوتولستوي نويسنده روسي، باکونين، رهبر آنارشيست کمونيستي و انقلابي روسيه و گدوين را نام برد.
آنارشيست ها نسبت به نهاد دولت و قدرت دولتي بدبين بوده و هر گونه موسسه مبتني بر زور و اجبار را عامل تباهي زندگي اخلاقي و اجتماعي انسان قلمداد کرده اند. آنارشيستها با حکومت مبتني بر زور مخالفت ورزيده اند، اما هرگز خواستار از ميان برداشتن نهاد حکومت به طور کلي نبوده اند. آنارشيستها دولتهاي فعلي را به عنوان تجسسم زور و سلطه محکوم مي کنند، اما به هر حال نهاد حکومت در جوامع بشري را مفيد مي دانند. با اين حال حکومت مورد نظر آنها بايد مطلقاً داوطلبانه و فاقد هر گونه قدرت کاربرد زور و سلطه بر عليه شهروندان باشد. به نظر آنها افراد سرکش را مي توان در معرض فشار افکار عمومي قرار داد و يا از جامعه اخراج کرد، ولي اعمال زور بيش از اين مجاز نيست.
آنارشيستها اعتقاد دارند که انسان ذاتاً پاک و جامعه پذير است، ليکن سلطه و استيلاي دولتي وي را فاسد و هنجارگريز مي سازد. از نظر آنارشيستها دولت ها خود، با راه انداختن جنگ ها و استثمار افراد بدترين تبهکاري ها را مرتکب مي شوند، لذا با از ميان برداشتن دولت مبتني بر زور و سلطه مي توان جنايت را کاهش داد.
آنارشيستها از لحاظ روش اجرائي به دو گروه تقسيم مي شوند؛ بعضيها آرامش خواه و صلح طلب هستند يعني کساني که مايلند فعاليت خود را به صورت مقاومت بدون خشونت يا حتي مقاومت منفي به پيش ببرند و عده ديگري مايلند که به صورت خشونت آميز به اهداف خويش دست يابند.
عده محدودي از آنارشيستها نيز از عمليات مستقيم مانند سوء قصد، ترور، آشوبگري، اعتصاب عليه دولت و يا نمايندگان آنها استفاده يا حمايت کرده اند. اين شرايط خشونت آميز از محروميت بي حد اجتماعي يا اقتصادي، ياس از راههاي مسالمت آميز، تحريک و ترس از انتقام و تنفر از بيرحمي ساختار قدرت سياسي متشکل نشات مي گيرد.

فاشيست
لغت «فاشيست» از کلمه «فاسيز» (Fascist) که کلمه اي لاتين است، گرفته شده است که نام نوارهاي بسته شده بدور يک تير است که در روم باستان نشان قدرت بوده است. پيروان ديکتاتور ايتاليايي، بنيتوموسوليني (1945 ـ 1883م) خود را فاشيست مي ناميدند. آنها مخالف دموکراسي و آزادي فردي بودند. لغت فاشيست هنوز هم براي توصيف ملي گرايان يا نژاد پرستان افراط گرا به کار برده مي شود.
بسياري از متفکرين سياسي مسئول ايجاد انديشه فاشيستي قلمداد شده اند. افلاطون، ماکياولي، هابز، فيخته، روسو، هگل، کنت دوگوبينو، نيچه، سورل، پارتو و ديگران از جمله کساني هستند که بنيادگذاري انديشه فاشيسم به آنها نسبت داده شده است.
فاشيسم را مي توان از دو ديدگاه بررسي کرد: يکي معني محدود آن يعني نوعي سنديکاليسم دولتي است. از اين ديدگاه فاشيسم به عنوان يک مفهوم تاريخي، نوعي نظام حکومتي ديکتاتوري است که بين سالهاي 1922 تا 1943 در ايتاليا و به وسيله «موسوليني» رهبري شد. اين نوع سنديکاليسم به معني سازماندهي اقتصادي جامعه از بالا به وسيله دولت بود و در آن انحصارات خصوصي تحت حمايت دولت قرار داشت و نيروي کار شديداً از نظر سياسي کنترل مي شد. از ديدگاه دوم، فاشيسم معناي گسترده تري دارد و شامل بنيادهاي فلسفي و تاريخي جنبش فاشيسم و پيدايش جامعه و دولت توتاليتري مي شود که بهترين نمونه آن آلمان هيتلري (45- 1933) و ايتالياي فاشيستي (45- 1922) بودند.
از نظر جامعه شناسي، فاشيسم در واکنش به بحران هاي اجتماعي عميقي پديدار مي گردد و به خصوص ناشي از احساس ضعف و ناکامي طبقات ماقبل سرمايه داري است. از لحاظ پايگاه اجتماعي فاشيسم عمدتاً جنبش طبقه متوسط است که اغلب با حمايت بخشي از اشرافيت قديمي و دهقانان بر عليه مدرنيسم و صنعت پيدا مي شود. طبقات متوسط و خردشهري و دهقانان که در معرض گسترش سرمايه داري بزرگ قرار دارند، به اين تحول واکنش نشان مي دهند. در مقابل، رهبران فاشيسم هم غالباً به احساسات ضدسرمايه داري در ميان اقشار متوسل مي شوند.
فاشيسم دشمن انديشه مستقل و جدا از عمل سياسي است. از نظر فاشيسم وظيفه فرد نه انديشه، بلکه وفاداري کلي و عملي به دولت است. بعلاوه فاشيسم معتقد به تداوم روح ملي است. ملت يا قوم موجوديتي تاريخي است که ريشه در بربريتي قهرمان گونه دارد. وظيفه فرد اداي سهم خود نسبت به روح قومي است. روح قومي تعيين کننده سرنوشت ملت است و علم نسبت به اين روح تنها براي اقليتي خاص ممکن است. رهبر فاشيستي از ميان اين اقليت پيدا مي شود و روح ملي را نمايندگي مي کند. البته چنين تصويري از رهبر فاشيستي معمولاً در ميان توده مردم رايج بود؛ در ميان  نزديکان و اطرافيان رهبر غالباً منازعه قدرت و عدم اعتقاد به رهبران فراوان ديده مي شد. همچنين رهبران فاشيستي البته با يکديگر اختلاف بسيار در شخصيت داشتند. بعضي مانند هيتلر دستخوش احساسات غيرعادي و بعضي ديگر مثل موسوليني و ژنرال فرانکو معقول تر بودند. اريک فروم در کتاب «گريز از آزادي»، فاشيسم را نوعي بيماري اجتماعي مي داند که در آن خوآزاري (مازوخيسم) و ديگرآزاري (ساديسم) در هم مي آميزند و در رهبران و پيروان هر دو جلوه گر مي شوند.

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب