سياسي

تحول دولت از آغاز تا عصر ظهور دولت هاي مدرن
يکشنبه 25 بهمن 1388 - 9:25:21 PM
  بزرگنمایی:

نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره:
انسان ها براي حل مشکلات مختلف بويژه تضمين امنيت داخلي و خارجي و سازماندهي امور سياسي جامعه دست به تاسيس سازمان هايي کرده اند  که از آن به عنوان نهاد «دولت» ياد مي شود. يکي از عظيم ترين دستاوردهاي انسان در شکل دهي تمدن انساني و تحقق حقوق مدني بي شک دولت مي باشد، به گونه اي که بدون وجود دولت، جوامع بشري هرگز نمي توانستند منزلت امروزي را بدست آورند. دولت پرحضورترين واقعيت تجربه انساني و ترکيبي عظيم از واقعيات مرتبط با نيروها، قدرت هاو نهادهاست. همه ما تا حدودي با مفهوم دولت آشنا هستيم اما با اين حال آشنايي کامل با مفهوم دولت و تحول دولت ضروري به نظر مي رسد. در اين نوشتار ابتدا به مفهوم دولت اشاره شده و در ادامه به تحول دولت از آغاز تا عصر ظهور دولت هاي مدرن پرداخته شده است.

مفهوم دولت
دولت از نظر سياسي در زبان فارسي در معاني مختلف به کار رفته است از جمله: سلطنت، هيات سلطنت، اقتدار، حکومت، قدرت، فرمانروايي، گروهي که بر کشور حکومت مي کنند، قوه ي مجريه، نظام اداري کشور، مملکت، هيات وزيران، نظام سياسي، جمع سه قوه (مجريه، قضائيه، مقننه) و هيات حاکمه.
دولت در قانون اساسي جمهوري اسلامي در معناي آبستره اقتدار، قوه مجريه، هيات وزيران و حکومت، جمع سه قوه (مجريه، قضائيه، مقننه) و نظام سياسي به کار رفته است.

تحول دولت پيش از ظهور دولت هاي مدرن

1- دولتهاي نخستين: جوامع کشاورزي
تا زماني که جمعيت بشر اندک بود دولتي وجود نداشت و بزرگترين گروههاي اجتماعي قبيله يا روستاها بودند اما با پيدايش کشاورزي شرايط تغيير کرد چرا که ابداع شيوه آبياري در سومر و هدايت جريان آب هاي دجله و فرات مي بايست به دست دولتي مرکزي هماهنگ مي شد. با اين تغييرات جوامع نيز تکامل يافت بنابراين هر منطقه  مجبور بود براي برقراري رفاه و آرامش، بر منطقه خود اقتدار داشته باشد. ظهور اين نياز باعث ظهور دولتي شد که بعدها بورکراسي يا حکومت اداري نام گرفت. در اين دوره اسکندر مقدونيه بر دو امپراطوري بزرگ ماد و پارس غلبه کرد و بعدها نيز روميان بر دولت مقدوني غلبه کردند. اين دوره از تحول دولت در واقع تاريخ تمدن يا به عبارتي ديگر تاريخ مونارشي جهان کهن است که قدمتي چهار تا پنج هزار ساله دارد.

2- ظهور دولت- شهر (city- state)
برخي دولت- شهرهاي يوناني را نخستين شکل دولت در اروپا دانسته اند. يونانيان با گرد هم آمدن خانواده و قبايل در داخل دژها، دولت- شهر را پديد آوردند و واژه پوليس (Polis) براي دولت- شهر به کار بردند. که منظورشان جايي با استحکاماتي در بلندي بود که به هنگام حمله دشمن مي توانستند به آنجا پناه ببرند.
افلاطون و ارسطو هر دو بر محدود بودن دولت- شهر تاکيد داشتند و هدف تشکيل آن را تامين بهزيستي براي شهروندان و توسعه فضيلت و سعادت انسان مي دانستند.
در دولت- شهر زندگي خصوصي و حقوقي و آزادي هاي فردي مطرح نبود، قدرت عمومي به دست مجامع بزرگ مردمي اعمال مي شد و وظايف حکومت ( قانون گذاري و اجرايي) از يکديگر تفکيک نمي شد و قانون اساسي علايق حقوقي و اخلاقي را از هم جدا نمي کرد. با به وجود آمدن اختلافات ميان شهرها يونانيان نتوانستند دولت- شهر خود را به صورت متحد ايجاد کنند و جنگ هاي مکرر قدرت آن ها را از بين برد.

3- امپراتوري رم (Roman Empire)
در رم ابتدا جمهوري رم شکل گرفت ولي چون نتوانست مشکلات ناشي از جنگ هاي داخلي را سرکوب کند، با حکومت مونارشي سزار کبير (Caesar Augustus) سرکوب شد.
در مدت چهار قرن به تدريج تشابهات بين رم و حکومت مونارشي بوروکراتيک شرق افزايش يافت و عهد دولت- شهر به پايان خويش نزديک شد. امپراتور کاراکالا (Caracalla) شهروندان رم را در تمام مستعمرات امپراتوري پراکند و مطالبات گردانندگان امپراتوري، شهرهاي رونق يافته اي را که قبلاً نهادهاي تحت الحمايه دولت رم بودند، تا مرز ورشکستگي پيش راند. هجوم هاي وحشي گرانه جديد، امپراتوري را در حالت دفاعي فرو برد و در سال 410 بعد از ميلاد رم به دست ويزيگوت ها (visigoths) مغلوب شد.

4-  دولت در قرون وسطا (Middle Ages)
در اين دوره دولت هاي جانشين رم با وجود تمام وحشي گري ها، در برابر مهاجمان شکست را پذيرا شدند. بريتانيا در قرن پنجم از امپراتوري جدا شد و پادشاهي يکپارچه انگلستان را تشکيل داد. عرب ها در قرن هفتم شمال آفريقا و در قرن هشتم اسپانيا را فتح کردند. لومباردها (lombards)، آوارها (Avars)، اسلاوه ها (Slaves)، بلغارها (Bulgars) و مجارها (Magyars) از شرق به اروپا سرازير شدند. تا اواخر قرن يازدهم مسيحيت لاتيني در مرزهاي خود، کم و بيش در امنيت بود و از آن پس تا 600 سال بعد بدون يک امپراتوري مقتدر به سر برد.

5- دولت فئودالي (Feudalist State)
نظام سياسي متشکل از قدرت هاي متداخل و خودمختار پراکنده که در قرون هشتم تا چهاردهم ميلادي بر اروپا مسلط بودند با نام فئوداليزم شناخته مي شوند. اين نظام سياسي به وسيله شبکه اي از وابستگي هاي متقابل و تعهدات، همراه با حکومت هاي بخش بخش شده، در مقابل بسياري از واحدهاي اجتماعي- سياسي خودمختار شکل گرفت. در داخل اين نظام قدرت، تنش هاي فراوان و جنگ هاي متوالي رخ داد. عصر فئودالي با افزايش جناحي شدن هر نظام وسيع حکومتي و تبديل آن به نظام هاي مستقل و کوچک که داراي عملکردهاي بسيار متفاوت بودند، مشخص مي شود. در دولت فئودالي هيچ شکلي از مشارکت مردمي و عمومي وجود نداشت؛ يعني رابطه مستقيم بين دولت و مردم نبود، مردم حقوق و وظايف قانوني شناخته شده نداشتند، هر اجتماعي از دهقانان، به دستگاه قضايي لرد خود وابسته بودند.
در قرن هاي دوازده و سيزده يک مباني مدني، با اينکه سازمان نيافته بود، براي تعيين و اجراي عدالت همراه با حفظ مجموعه اي از قراردادها عليه حکام مستبد مستقر شد در واقع فئوداليزم مبتني بر انديشه قراردادي بود که پادشاهان را هم چون عضوي از جماعت فئودالي در نظر آورد و تابع موافقت جماعت و قانون جمعي گردانيد و نهايتاً به بناي دولت به عنوان انجمني از افراد کمک کرد و آن نخستين کوشش براي تحميل يک چارچوب مستحکم و عملي براي حکومت بود.

6- دولت ملوک الطوايفي (Stand State)
دولت ملوک الطوايفي از قرن سيزدهم ميلادي در اروپا بنا نهاده شد. با ورود شهرها به عرصه سياسي، تعادل حاکميت فئودال ها به سود حاکم بر هم خورد و شرايط تغيير ساختار دولت را موجب شد. دولت ملوک الطوايفي به تضعيف مناسبات ارباب- رعيتي (Lord- Vassal) بين عناصر فئودال و حاکمان گرايش داشت براي اين منظور نمايندگاني را انتخاب کرد که آن ها قوانين را وضع مي کردند. اين نمايندگان نظامي از ادارات را تشکيل دادند که کار اين ادارات با کارکنان اداري- سياسي از جمله وکلا و اديباني که داراي تحصيلات دنيوي بودند انجام مي گرفت. در دولت ملوک الطوايفي زندگي سياسي نيز گسترده تر، شهري تر و تجاري گونه تر شد به گونه اي که به تدريج حاکم اقتدار خود را بيش تر در مقام يک شخص عمومي اعمال نمود تا يک لرد يا زميندار، و اعمال اين اقتدار نيز توسط نمايندگاني که در اين نظام اداري انتخاب شده بودند و بيشتر به طور مستقيم به پادشاه وابسته بودند صورت مي گرفت. نتيجه اين اعمال اقتدار برداشتن گامي مهم به سوي شکل گيري دولت ملي مدرن بود.

7- دولت مطلقه (Absolute State)
قرون شانزده و هفده ميلادي، آغاز عصر اعاده کنندگان نظام داخلي در اروپاي غربي تلقي مي شود. اين دوره به کساني که بحران هاي پايان قرن چهاردهم ميلادي، يعني جنگ ها، بيماري ها و رکود را شاهد بودند، انگيزه هايي قوي براي استقرار حکومت هاي قدرتمند و گسترده اعطا کرد. توانايي هاي اقتصادي- سياسي، ميان دولت هايي که هر يک خود را حاکم سرزميني مي دانستند تنازع ايجاد کرد بنابراين دولت ها براي مقابله با چالش ها و تاخت و تازهاي خارجي لازم ديدند که قدرت سياسي خود را در داخل سازماندهي و متمرکز کنند. براي اين منظور از حمايت مالي افراد که در شهرها ساکن بودند استفاده کردند و در مقابل فرصت هايي براي تجارت آزاد خارجي در اختيار افراد قرار مي دادند و يا بازار داخلي را براي آن محافظت مي کردند. و در واقع دولت چارچوبي عمومي از نظم و ثبات فراهم مي آورد که براي تداوم عملکرد بنگاه هاي اقتصادي ضروري بود.
جنگ هاي دايمي در قرن هاي شانزده و هفده ميلادي موجب افزايش ماليات، سنگيني بدهي فئودال ها، بحران هاي تسويه حساب و رکود شد. و همه اين عوامل باعث تضعيف طبقه زميندار و تقويت پادشاهان شد.
به طور کلي مي توان گفت که دولت مطلقه شکلي از دولت را در تاريخ اروپا نشان مي دهد که مباني آن جذب واحدهاي سياسي کوچک تر و ضعيف تر در داخل نوعي ساختار وسيع تر و قدرتمندتر است. در حاکميت دولت مطلقه، مشروعيت رژيم نه به توده ها بلکه به مقامات دولتي، و ثبات سياسي هم به ادارات دولتي وابسته است. به هر حال با توسعه ادعاهاي سياسي بورژوازي، تصور اجتماع وسيع تر که حاصل نفوذ کامل سياست هاي دولت باشد، بيش تر پذيرفته شد. اين جامعه و مجموعه وسيع تر آن (راي دهندگان) تنها تحت حکومت قرار ندارند، بلکه در حکومت نمايندگي و مشارکت مي کنند. به علاوه دولت که بخش جديدي از جامعه بود، ساختاري مقتدر و گونه اي سازمان مکانيکي برآمده از جامعه تلقي مي شد.

 عصر ظهور دولت هاي مدرن
1- دولت- ملت (Nation- State)

همه دولت هاي مدرن، دولت- ملت، يا دولت تک ملتي محسوب مي شوند. در دولت- ملت نظام قضايي عالي وجود دارد که در قلمرو مشخص عمل مي کند و از پشتيباني شهروندان خود برخوردار است. در واقع دولت- ملت داراي قلمرو مشخص هستند که در آن ساختار قدرت غيرشخصي، و مشروعيت آن مبتني بر خواست مردم است. پديده دولت- ملت در واقع دست آورد کنگره وستفالي و عهدنامه سال 1648 ميلادي دولت هاي اروپايي است که به جنگ هاي سي ساله اين قاره که ريشه در اختلافات مذهبي- سياسي داشت، پايان داد و به حاکميت ملت در چارچوب جغرافيايي ثبات بخشيد. ظهور دولت- ملت در پيدايي دولت مدرن نقش بسزايي ايفا نمود. دولت مدرن نظامي از سازمان ها و روابط است که مي تواند تحولات اقتصادي، سياسي و اجتماعي را ايجاد کند و شکل بخشد. و در عين حال دولت مدرن نظامي از قدرت هم هست. دولت مدرن به خاطر جنگ بر سر منابع اقتصادي و مشروعيت يافتن، برتري يافت. براي درک بهتر مطلب، تعريف دولت مدرن را از ديدگاه ماکس وبر جويا مي شويم.
ماکس وبر در بيان تعريف دولت مدرن بر دو عنصر مشخص از تاريخ دولت مدرن؛ خشونت و قلمرو تاکيد دارد. وي معتقد است که زور وسيله اي خاص براي دولت محسوب مي شود، زيرا دولت يک سوي رابطه اي است که از تفوق انسان بر انسان حاصل مي شود؛ رابطه اي که خشونت مشروع آن را حمايت مي کند و سپس دولت اين نظام را در درون قلمروي مشخص حفظ مي نمايد. ماکس وبر به عنصر سومي نيز به نام مشروعيت اشاره مي کند تا از اين طريق توضيح دهد آن چه دولت را به کارگيري انحصاري زور فيزيکي مجاز مي دارد، مشروعيتي است که قانوني است.

2- دولت در قرن نوزدهم
اصل مليت و اصل مرزهاي طبيعي دو ملاکي بودند که در قرن نوزدهم باعث طرح ادعاي حق حاکميت شد. که طرح اين ادعا بي ثباتي نظام دولت را افزايش داد. از خصايص دولت هاي قرن نوزدهم مي توان به وحدت قلمرو ارضي دولت، ارز واحد، نظام مالي واحد، زبان واحد ملي و نظام واحد حقوقي اشاره کرد. با اين همه، در درون اين دولت ها گرايش هايي وجود داشت که براي رسيدن به وحدت تناقض داشتند. از يک سو گرايش هايي متضاد و نيرومند که در درون نظام دست اندرکار بودند تا اجزاي تشکيل دهنده دولت را به گونه اي خودمختار کنند، و از سوي ديگر تنش هايي که در مفهوم وحدت قدرت دولت وجود داشت.
شاخصه هاي عمده فراگرد سياسي داخلي دولت قرن نوزدهم را مي توان در چند اصل زير خلاصه کرد:
1- مدنيت: جز بخش نظامي که با قوه قهريه تماس دارد، ساير تصميم گيري هاي قانون گذاري و اجرايي در اختيار سازمان مربوطه است،2- کثرت مراکز، 3- امکان طرح آراي مختلف و چالش پذير بودن دولت، 4- مرکزيت نهادهاي نمايندگي، 5- جدال بين حوزه هاي حقوق اساسي
در اين قرن مفهوم دولت مدرن به تدريج پديد آمد، مفهومي که در آن دولت مدرن نوعي قدرت و سلطه عمومي است که انسان آن را خلق کرد و از ديگر قدرت هاي اجتماعي، به ويژه گروه صاحب منصبان دولتي و پادشاه، متمايز ساخت.

3- دولت ليبرال دموکراتيک: حرکت به سوي دموکراسي
دولت مدرن در تمام قرن نوزدهم خواستار ارتباط نزديک بين سرمايه داري و ناسيوناليسم بود به همين ترتيب مي توان دولت مدرن را به همان اندازه دولت ليبرال يا ملي، سرمايه داري تلقي کرد. از ويژگي هاي ديگر دولت مدرن مي توان به کاهش تعارضات ميان سرمايه و نيروي کار و حفظ آن در چارچوب هاي قابل تحمل اشاره کرد. در اينجا اين پرسش مطرح مي شود که اگر دولت مدرن را دموکراتيک بناميم دقيق تر است يا ليبرال؟ اصطلاح ليبرال متضمن استفاده از قدرت در معناي آزادکنندگي (Libertarian) است، يعني شناسايي حقوق قانوني اتباع و احترام به آن که دقيقاً بر اساس آن اتباع (Subjects) دولت مدرن به شهروندان (Citizens) بدل مي شوند. ولي اصطلاح دموکراتيک به قانون اساسي اشاره دارد که در آن، قدرت دولت اساساً از مردم ناشي مي شود. از نظر تاريخي، ليبراليسم نتيجه تغييرات در دولت اقتدارگر است و تفکيک قوا، حقوق و آزادي هاي فردي، نهادهاي مهم ليبرالي هستند. دموکراسي به مثابه قانون اساسي دولت مردمي، به خوبي مي تواند ليبرال باشد و از نظر تاريخي نيز عموماً چنين بوده است.

منابع:
1- دولت و دموکراسي در عصر جهاني شدن: سيري در انديشه هاي سياسي معاصر غرب (نظريه هاي دولت و دموکراسي) محمد توحيد فام- تهران: روزنه، 1381
2- نظريه ي دولت در ايران، نوشته ي آن. کي. اس. لمتون؛ ترجمه، افزوده ها و پيوستها از چنگيز پهلوان- تهران: گيو، 1379
3- تاريخ فکر (از سومر تا يونان و روم)، فريدون آدميت،  تهران، انتشارات روشنگران، 1375
4- اقتصاد و جامعه، ماکس وبر، ترجمه عباس منوچهري، مهرداد ترابي نژاد، مصطفي عمادزاده، تهران، انتشارات مولي، 1374
5- نظريه هاي دولت، اندورينست،  ترجمه حسين بشيريه، تهران: نشر ني، 1371
6- جامعه و سياست (مقدمه اي بر جامعه شناسي سياسي)، مايکل راش، ترجمه منوچهر صبوري، تهران: سمت، 1377
7- نگاهي نو به مفاهيم توسعه، آشيس ناندي، ويراسته ولفگانگ زاکس، ترجمه فريده فرهي و وحيد بزرگي، تهران: نشر مرکز، 1377

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب