امام و رهبري

خاطرات ديگران از حضرت امام خميني (ره) / رفتار امام با بچه ها
پنجشنبه 6 اسفند 1388 - 11:13:24 PM
  بزرگنمایی:

نويسنده: عليرضا تاجريان
 در اين نوشتار  به خاطراتي که ديگران درباره رفتار حضرت امام خميني (ره) با بچه ها روايت کرده اند، اشاره مي کنيم:

رفتار امام با بچه ها
بازي امام با نوه اش علي
خانم طباطبائي- همسر حاج سيد احمد آقا (ره) – درباره رفتار امام با بچه ها و بازي امام با نوه اش علي چنين مي گويد: علي كوچك بود، گاهي كارهايي مي كرد كه اصلا مناسب نبود، حتي ممكن بود براي آقا ايجاد ناراحتي كند، ولي آقا با كمال خوشحالي و خنده مي گفتند: مساله اي نيست، بچه را آزاد بگذاريد چون آقا تمام شبانه روز را در خانه بودند و علي هم در كنار ايشان بود لذا آقا با علي مانوس بودند و علي هم به آقا انس گرفته بود. يك بار من پيش آقا رفتم و ديدم علي در كنار ايشان نشسته است و از آقاي تقاضاي ساعتشان را دارد، ايشان فرمودند: «پدرجان! آخر ساعت رنجيرش مي خورد به چشمت و اذيت مي شوي» علي گفت: خوب عينكتان را بدهيد . ايشان فرمودند: عينكم نيز همينطور، به چشمانت مي زني چشمانت اذيت مي شود، چشم تو حالا ظريف است، گل است، علي اصرار كرد كه آقا، عينك را بدهيد ايشان فرمودند: نه دسته اش را مي شكني و من ديگر عينك ندارم، نمي شه بچه به اين چيزها دست بزند. چند دقيقه اي گذشت و علي در خانه چرخي زد و مجددا آمد و گفت: آقا! امام فرمودند: «جانم » علي گفت: آقا: بيا تو بچه شو و من آقا مي شود!! امام فرمودند خيلي خوب باشد. علي گفت: پس پا شو از اين جا، بچه كه جاي آقا نمي نشيند. امام بلند شدند و خودشان را كنار كشيدند و علي گفتند: پس عينك را بده، ساعت را بده بچه كه به عينك و ساعت دست نمي زند!! آقا فرمودند بيا، من به تو چه بگويم؟ راهش را درست كردي و عينك و ساعت را گرفتي. گاهي علي به آقا مي گفتند: شما بنشينيد من شما را حمام كنم، آنوقت ايشان مي نشستند و علي سر و صورت ايشان را مي شستند، علي دستش را به ديوار مي كشيد كه مثلاً صابون است بعد به سر و صورت آقا مي ماليد. من به علي مي گفتم: با اين كار آقا را اذيت مي كني و آقا فرمودند: نه اذيت نمي كند بگذاريد كارش را بكند.

هر موقعى دلت مى‏خواهد بيا
دختر بچه شش ساله‏اى براى امام نوشته بود كه امام خيلى دوست دارم بيايم و شما را ببينم ولى اعضاى دفتر نمى‏گذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالى دخترم نامه‏ات را خواندم، مطالعه كردم، تو هر موقعى كه دلت مى‏خواهد مى‏توانى بيايى اينجا.» ايشان ما را موظف كردند كه بايد اين نامه را به در خانه اين شخص برسانيد تا هر موقعى كه اين بچه دلش خواست‏بيايد اينجا.

على را بياور ببوسم
صبح شنبه (آخرين روز) حال امام نسبتا خوب بود، كنار تخت رفتم، با سختى گوشه چشمشان را باز كردند و با اشاره به من فرمودند: «على (نوه كوچك امام) را بياور كه ببوسمش.» و اين آخرين بار بود كه امام با نوه عزيزشان وداع مى‏كردند.

 

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب