پيامبر و ائمه اطهار

طوفان خواب پريشان زينب(س) و تعبير رسول الله(ص)
شنبه 20 فروردين 1390 - 4:13:42 PM
  بزرگنمایی:

کتاب «آفتاب در حجاب» نوشته سيد مهدي شجاعي مشتمل بر هجده پرتوي عاشقانه و جانسوز از نورآفتاب صبر و استقامت، زينب‌ کبري سلام الله عليها است.
 هجده پرتو از روايت زندگاني پرخاطره و مهرباني‌هاي حضرت زينب سلام الله عليها. نويسنده، عاشقانه از کودکي‌هاي دختر امام علي عليه السلام مي‌گويد و با گريزهاي سرشار از ذوق، باز از کربلا و تنهايي‌هاي همه دل زينب سلام الله عليها؛ حسين (ع) سخن مي‌راند.
شجاعي در ابتداي کتاب، نوشته‌ خود را اين‌گونه تقديم ساحت زينب کبري(س) مي‌کند: «مشتاق و مفتخرم که اين کتاب را به خداوند عاطفه و عاطفه خداوند به قبله مروّت و قله فتوّت به قافله سالار عشق و صبر و معرفت به معلم مردان عالم به آفتاب در حجاب به روشني بخش خورشيد به زهراي کربلا به حسين در آينه تأنيث به بانوي بانوان جهان به عقيله‌ بني هاشم، عقيله عرب، عقيله عالم به صديقه صغري و زينب کبري تقديم مي‌کنم.»

 در بخشي از اين کتاب با عنوان «پرتو اول» مي خوانيم: «پريشان و آشفته از خواب پريدى و به سوى پيامبر دويدى. بغض، راه گلويت را بسته بود، چشمهايت به سرخى نشسته بود، رنگ رويت پريده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلويت خشک شده بود. دست و پاى کوچکت مى لرزيد و لبها و پلکهايت را بغضى کودکانه، به ارتعاشى وامى داشت. خودت را در آغوش پيامبر انداختى و با تمام وجود ضجه زدى. پيامبر، تو را سخت به سينه فشرده و بهت زده پرسيد: چه شده دخترم؟ تو فقط گريه مى کردى. پيامبر دستش را لابه لاى موهاى تو فرو برد، تو را سخت تر به سينه فشرد، با لبهايش موهايت را نوازش کرد و بوسيد و گفت: حرف بزن زينبم! عزيز دلم! حرف بزن!

تو همچنان گريه مى کردى. پيامبر موهاى تو را از روى صورتت کنار زد، با دستهايش اشک چشمهايت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهاى خيست بوسه زد و گفت: يک کلام بگو چه شده دخترکم! روشناى چشمم! گرماى دلم!
هق هق گريه به تو امان سخن گفتن نمى داد. پيامبر يک دستش را به روى سينه ات گذاشت تا تلاطم جانت را درون سينه فرو بنشاند و دست ديگرش را زير سرت و بعد لبهايش را گرم به روى لبهاى لرزانت فشرد تا مهر از لبانت بردارد و راه سخن گفتنت را بگشايد: حرف بزن ميوه دلم! تا جان از تن جدت رخت برنبسته حرف بزن!

قدرى آرام گرفتى، چشمهاى اشک آلودت را به پيامبر دوختى، لب برچيدى و گفتى: خواب ديدم! خواب پريشان ديدم. ديدم که طوفان به پا شده است. طوفانى که دنيا را تيره و تاريک کرده است. طوفانى که مرا و همه چيز را به اين سو و آن سو پرت مى کند. طوفانى که خانه ها را از جا مى کند و کوهها را متلاشى مى کند، طوفانى که چشم به بنيان هستى دارد. ناگهان در آن وانفسا چشم من به درختى کهنسال افتاد و دلم به سويش پرکشيد. خودم را سخت به آن چسباندم تا مگر از تهاجم طوفان در امان بمانم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را هم ريشه کن کرد و من ميان زمين و آسمان معلق ماندم. به شاخه اى محکم آويختم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه اى ديگر متوسل شدم. آن شاخه هم در هجوم بيرحم باد دوام نياورد. من ماندم و دو شاخه به هم متصل. دو دست را به آن دو شاخه آويختم و سخت به آن هر دو دل بستم. آن دو شاخه نيز با فاصله اى کوتاه از هم شکست و من حيران و وحشتزده و سرگردان از خواب پريدم...کلام تو به اينجا که رسيد، بغض پيامبر ترکيد.

حالا او گريه مى کرد و تو مبهوت و متحير نگاهش مى کردى. بر دلت گذشت تعبير اين خواب مگر چيست که...
پيامبر، سؤال نپرسيده تو را در ميان گريه پاسخ گفت: آن درخت کهنسال، جد توست عزيز دلم که به زودى تندباد اجل او را از پاى در مى آورد و تو ريسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه مى بندى و پس از مادر، دل به پدر، آن شاخه ديگر خوش مى کنى و پس از پدر، دل به دو برادر مى سپارى که آن دو نيز در پى هم، ترک اين جهان مى گويند و تو را با يک دنيا مصيبت و غربت، تنها مى گذارند.

اکنون که صداى گامهاى دشمن، زمين را مى لرزاند، اکنون که چکاچک شمشيرها بر دل آسمان، خراش مى اندازد، اکنون که صداى شيهه اسب‌ها، بند دلت را پاره مى کند، اکنون که هلهله و هياهوى سپاه ابن سعد هر لحظه به خيام حسين تو نزديکتر مى شود، يک لحظه خواب کودکى ات را دوره مى کنى و احساس مى کنى که لحظه موعود نزديک است و طوفان به قصد شکستن آخرين اميد به تکاپو افتاده است.

از جا کنده مى شوى، سراسيمه و مضطرب خود را به خيمه حسين مى رسانى. حسين، در آرامشى بى نظير پيش روى خيمه نشسته است. نه، انگار خوابيده است. شمشير را بر زمين عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشير گره زده، پيشانى بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است. نه فرياد و هلهله دشمن؛ که آه سنگين تو او را از خواب مى پراند و چشمهاى خسته اش را نگران تو مى کند. پيش از اينکه برادر به سنت هميشه خويش، پيش پاى تو برخيزد، تو در مقابل او زانو مى زنى، دو دست بر شانه هاى او مى گذارى و با اضطرابى آشکار مى گويى: مى شنوى برادر؟! اين صداى هلهله دشمن است که به خيمه هاى ما نزديک مى شود. فرمانده مکارشان فرياد مى زند: اى لشکر خدا بر نشينيد و بشارت بهشت را دريابيد...

حسين بازوان تو را به مهر در ميان دستهايشان مى فشارد و با آرامشى به وسعت يک اقيانوس، نگاه در نگاه تو مى دوزد و زير لب آنچنان که تو بشنوى زمزمه مى کند: پيش پاى تو پيامبر آمده بود. اينجا، به خواب من و فرمود که زمان آن قصه فرا رسيده است. همان که تو الان خوابش را مرور مى کردى؛ و فرمود که به نزد ما مى آيى. به همين زودى و تو لحظه اى چشم برهم مى گذارى و حضور بيرحم طوفان را احساس مى کنى که زير پايت خالى مى شود و اولين شکافها بر تنها شاخه دست آويز تو رخ مى نمايد و بى اختيار فرياد مى کشى: واى بر من!

حسين، دو دستش را بر گونه هاى تو مى گذارد، سرت را به سينه اش مى فشارد و در گوشت زمزمه مى کند: واى بر تو نيست خواهرم! واى بر دشمنان توست. تو غريق درياى رحمتى. صبور باش عزيز دلم! چه آرامشى دارد سينه برادر، چه فتوحى مى بخشد، چه اطمينانى جارى مى کند. انگار در آيينه سينه اش مى بينى که از ازل خدا براى تو تنهايى را رقم زده است تا تماما به او تعلق پيدا کنى. تا دست از همه بشويى، تا يکه شناس او بشوى.

همه تکيه‌گاه‌هاى تو بايد فرو بريزد، همه پيوندهاى تو بايد بريده شود، همه دست آويزهاى تو بايد بشکند، همه تعلقات تو بايد گشوده شود تا فقط به او تکيه کنى، فقط به ريسمان حضور او چنگ بزنى و اين دل بى نظيرت را فقط جايگاه او کنى. تا عهدى را که با همه کودکى ات بسته اى، با همه بزرگى ات پايش بايستى: پدر گفت: بگو يک! و تو تازه زبان باز کرده بودى و پدر به تو اعداد را مى آموخت. کودکانه و شيرين گفتى: يک! و پدر گفت: بگو دو. نگفتى! پدر تکرار کرد: بگو دو دخترم. نگفتى! و در پى سومين بار، چشمهاى معصومت را به پدر دوختى و گفتى: بابا! زبانى که به يک گشوده شد، چگونه مى تواند با دو دمسازى کند؟ و حالا بناست تو بمانى و همان يک! همان يک جاودانه و ماندگار. بايست بر سر حرفت زينب! که اين هنوز اول عشق است...»

گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان
منبع: خبر آنلاين

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب