حکايت

حکايت شيرين؛ سزاي کسي که از ياران خود جدا مي شود
يکشنبه 20 اسفند 1391 - 12:37:26 PM
  بزرگنمایی:

چنين حکايت کرده اند که روزي ، باغباني ، در باغ خود، سه مرد غريبه ديد که بدون اجازه وارد باغ شده بودند و ممکن بود براي او ضرري به بار بياورند. خواست آن سه را از باغش بيرون کند. اما دانست که به تنهايي حريف آن سه مرد نمي شود. ابتدا از گوشه اي خوب به آنها نگاه کرد. يکي از آنان لباس درويشان به تن داشت و ديگري لباس عالمان و سومين نفر نيز لباس افراد شريف را پوشيده بود. باغبان کمي فکر کرد و پس از ارزيابي تمامي جوانب به اين نتيجه رسيد که بايد نخست بين آنها تفرقه بيندازد و سپس يک به يک آنها را از باغ بيرون کند. پس دست به کار شد و در ابتدا به سراغ مرد صوفي رفت. با او وارد صحبت شد و توانست با حيله اي او را براي آوردن گليمي براي نشستن دوستان از آنجا دور کند. وقتي که صوفي از باغ بيرون رفت ؛ باغبان پيش مرد فقيه رفت و گفت : " اي عالم ، اگر ما لقمه نان حلالي مي خوريم به خاطر علم تو و امثال توست، تو حلال و حرام مي داني، تو با دستورات شرع آشنا هستي و رفيق تو نيز از بزرگان است. حق نيست که شما دو بزرگوار با آن صوفي شکمباره رفيق و مونس باشيد. باغ من چه ارزشي دارد، جان من از آن شما است. آنقدر گفت تا آن دو را از صوفي رنجانيد و چون اطمينان خاطر پيدا کرد که ديگر آن دو يعني مرد فقيه و مرد شريف دوستدار صوفي نيستند، خودش به دنبال صوفي رفت و ديد که او به دنبال پيدا کردن گليم براي نشستن دوستان خود است. با چوب و سنگ آنقدر او را زد تا اينکه از پاي درآمد .
مرد صوفي زخمي و از پا افتاده فرياد زد که :" اي دوستان از من گذشت ، اما آنچه بر سر من آمد براي شما نيز اتفاق مي افتد. مواظب باشيد، که هر چه براي ما رخ مي دهد نتيجه اعمال و رفتار خود ماست. هر کاري که انجام دهيم، پاداش يا جزاي آن را خواهيم ديد. هر عملي ، عکس العملي دارد. اعمال ما مانند صداي ما در کوه است هر آنچه در کوه فرياد زني همان به سوي تو باز مي گردد. "
و اما بشنويد از باغبان . او وقتي توانست مرد صوفي را از ميدان به در کند ، بسوي مرد شريف رفت. باغبان به او گفت :" اي بزرگوار براي عصر تو مقداري نان نازک پخته ام، و در اطاق باغ سفره پذيرايي برايت آماده کرده ام . اين مرد عالم را رها کن . تو بزرگ زاده و محترمي در اطاق بنشين و پس از خوردن مختصر خوراکي که برايت تهيه کرده ام استراحت کن . " مرد شريف از آنجا دور شد و مرد عالم تنها ماند. باغبان پيش او رفت و گفت تو عالمي اما آن شريف . خودش ادعاي بزرگي و بزرگ زادگي دارد و به همين دليل دچار نخوت و غرور است. تو از کجا مي داني پدر او کيست و اصل و نسبش چيست ؟ "
مرد عالم سخنان باغبان را پذيرفت و مرد شريف را تنها گذاشت. باغبان افسونکار به دنبال مرد شريف رفت و به او گفت :" تو دزدي که بي اجازه وارد باغ من شده اي . آيا اين دزدي را از خاندانت به ارث بردي بچه شير به شير مي ماند ، تو از چه کسي نام و نشان داري؟ تو دروغ مي گويي و بزرگ زاده نيستي . سپس شروع به زدن او کرد. آنقدر او را زد که مجروح و درمانده شد. مرد شريف زخمي و ناتوان فرياد زد که : " اي مرد عالم من از آب جستم و فعلا نيمه جان، جان به در بردم، اما تو تنها مانده اي. پايداري کن و زخم پذير باش که نوبت تو هم فرا رسيده است. اگر من شريف و لايق همدمي تو نبودم ، اما مسلماً از اين باغبان ظالم بهتر بودم."
اما بشنويد از مرد عالم . وقتي که باغبان او را تنها ديد به سراغ او رفت و شروع به توبيخ او کرد که :" تو اسم خودت را عالم گذاشته اي؟ تو چگونه عالمي هستي که به خودت اجازه مي دهي بدون اجازه وارد حريم مردم شوي ؟ کداميک از بزرگان دين و انديشه به تو اجازه اينگونه بي اخلاقي را داده است؟ سپس او را حسابي کتک زد و از باغ بيرون انداخت. و به او گفت : " اين سزاي کسي است که از ياران خود جدا مي شود. "

گروه اينترنتي تاجريان

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب