طنز

بخوانيد و کلي بخنديد!/ماجراهاي جالب آقوي همساده
يکشنبه 13 بهمن 1392 - 4:22:10 PM
  بزرگنمایی:

ماجراهاي جالب آقوي همساده

ماجراهاي جالب آقوي همساده


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “لوبياي سحر آميز !”


آقو ما يه مدت وضع ماليمون خراب بود يه گاوي داشتيم گفتيم بريم اينو بفروشيم…رفتيم بازار يه پيرمردي ديديم گفت گاوتو بده من بهت لوبياي سحرآميز بدم،آقو گاوو داديم لوبياهارو گرفتيم برديم کاشتيم فرداش درخت دراومد از درخت رفتيم بالا رسيديم به خونه يه غول يه مرغ تخم طلا ازش کش رفتيم برگشتيم پايين تا پامون رسيد به زمين ديديم اومدن جلبمون کردن!گفتيم چرا؟گفتن شما بخاطر کشت غير اصولي خاک منطقه رو ضعيف کردين 14تا خانواده بدبخت شدن! گفتيم کاکو صبر کن الآن يه تخم طلا بهت ميدم شمام بيخيال ما شو…به اي مرغو گفتيم يه تخم طلا بذار گفت من در اعتراض به کاهش قيمت طلا در بازارهاي جهاني ديگه تخم طلا نميذارم!گفتيم حداقل دوتا تخم مرغ معمولي بده تو زندان نيمرو کنيم گفت تخم مرغ معمواي تو کلاس کاري من نيس!ها ها ها ها ها ها ها…مارو که داشتن ميبردن زندان وسط راه رسيديم به اون پيرمردو ديديم مازراتي زير پاشه!!! گفتيم کاکو چي شد پولدار شدي!؟ گفت اون گاوو که به من دادي روزي 25تا گوساله طلا ميزاد!…ها ها ها ها ها ها ها…آقو به نظر من آدم هميشه بايد قدر چيزايي که داره رو بدونه!

`ماجراهاي



ماجراهاي جالب آقوي همساده : “ارباب حلقه ها !”

آقو ما يه بار يه حلقه اي تو خيابون پيدا کرديم،يه رفيقي داريم صداش ميکنيم “گندولف”،اي حلقهو رو برديم پيشش گفتيم کاکو اي چيه!؟ گفت اي ارباب حلقه هاس،بکنيش تو دستت غيب ميشي!گفتيم کاکو اي خرافات چيه باور ميکني رفتيم بهش ثابت کنيم حلقه رو کرديم تو دستمون غيب شديم! آقو تا ما غيب شديم مسئولين رفتن اسم مارو از تو ليست آماري مملکت حذف کردن،نمودار رشد جمعيت سقوط کرد،بالانس عرضه و تقاضا تو بازار بهم خورد اقتصاد مملکت 256% افت کرد!ها ها ها….يني داغون شدا له له شد!گفتيم ها الآن اي حلقهو رو از تو دستمون در مياريم همه چي روبراه ميشه ما ميشيم قهرمان ملي،آقو اي حلقهو رو در آورديم ظاهر نشديم!روشو نيگا کرديم ديديم نوشته MADE IN CHINA!ها ها ها….ما الآن 3ساله نيستيم هيشکي اهميت نميده!


`ماجراهاي


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “فرار از زندان !”


آقو ما يه بار تو يکي از زندان هاي آمريکا بوديم…يه پسريم اوجا بود بهش ميگفتن مايکل…آقو اي پسرو نقشه زندانو رو تنش خالکوبي کرده بود ميگفت من شمارو فراري ميدم…گفتيم خب خدارو شکر بالاخره در ميريم آقو از شانس ما شب قبل فرار اي پسرو آبله مرغون گرفت همه تنش پر جوش شد نقشه ي رو تنش قاطي پاطي شد از تو زندان تونل زديم از وسط کاخ سفيد سر در آورديم!ها ها ها…يني چنان ضايع شديما…400سال ديگه حبس واسمون بريدن…36بارم به اعدام محکوم شديم! کلاٌ دوستان هرچي کينه از مسئولين عزيز ايران تو دلشون بود رو تو سرنوشت ما پياده کردن!



`ماجراهاي


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “عشق و عاشقي دوران کودکي!”


آقو ما يه سالمون که بود عاشق دختر همسايه بوديم،اونم عاشق ما بود…تا اينکه يه روز يه ني ني جديد اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو بخاطرش ول کرد! روزي که داشت ميرفت بهش گفتم “عزيزم تو تمام زندگي مني،من تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو ميکشم،تويي دليل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت “ميدونم..ولي کامبيز پوشک خارجي ميبنده”…ها ها ها ها ها… بله ما اولين شکست عشقي رو در سن يک سالگي تجربه کرديم! يني چنان از درون خورد شديم که نگو…له له شديم!

 

`ماجراهاي



ماجراهاي جالب آقوي همساده : “ازدواج اجباري !”

آقو ما يه بار رفتيم دخترمونو از همون کودکي با مسئله حجاب آشنا کنيم ديديم روسري رو سرش نميکنه برا اينکه تشويق بشه ما هم يه روسري سمون کرديم،يهو پسر همسايه در زد ما هم با عجله رفتيم درو وا کنيم يادمون رفت روسري رو ورداريم پسر همسايه چشمش که به ما افتاد يه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون خواستگاري کرد مام تو اين عصر بي شوهري از موقعيت پيش اومده نهايت استفاده رو کرديم جواب بله داديم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…آقو مادرشوهرمون گفت براي اينکه عروس من شي بايد اين امتحانو بدي،اين دوتا تخم مرغو بگير باهاشون بيف استروگانوف درست کن! مام کم نياورديم 3روز تمام رو تخم مرغا نشستيم جوجه شدن،جوجه هارو بزرگ کرديم مرغ شدن رفتيم فروختيمشون باهاش مواد بيف استروگانوف خريديم درستش کرديم مادرشوهرمون اومد تست کرد ديد نمکش کمه 4امتياز ازمون کم کرد گفت نميتوني عروس من شي نامزدمون نتونست اين شکست عشقي رو تحمل کنه خودشو کشت خونواده ش رفتن بخاطر بازي با احساسات بچه شون از ما شکايت کردن 48سال رفتيم حبس…ها ها ها ها ها…راستي دخترمون هم 20سالش که شد رفت آمريکا مدل لباس شد! يني از هر نظر داغونما داغون!

 




`ماجراهاي

 


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “برنده قرعه کشي !”



آقو ما يه بار تو قرعه کشي بانک 150ميليون تومن برنده شديم! درحالي که جهان در پي اين خوش شانسي ما در بهت فرو رفته بود يهو يه اتفاقي افتاد که همه چي رو به حالت عادي برگردوند…عکس ما به عنوان برنده بزرگ اين قرعه کشي تو يکي از روزنامه ها چاپ شد،ملت حالشون از ديدن چهره کريح ما بهم خورد روزنامه خوندنو بيخيال شدن،سرانه مطالعه در ايران اومد پايين،مسئولين مارو مقصر دونستن 150ميليون جريمه مون کردن،البته اين آخر ماجرا نبود…ظاهراٌ سردبير روزنامه قرار بود اون روز پول ببره خونه تا زنش بره يه سرويس طلاي جديد بخره که تو مهموني فردا باهاش چشماي بيتا جونو در بياره،بيچاره نتونست پول جور کنه خانومش با ماهيتابه کوبوند تو سرش طرف حافظه ش قاطي کرد از اونموقع تا حالا هر روز که از خواب پاميشه فکر ميکنه همون روز اوله دوباره عکس مارو تو روزنامه ش چاپ ميکنه! الآن 18ساله من روزي 150ميليون جريمه ميشم! ها ها ها ها ها…من نميفهمم ملتي که شام ندارن بخورن سرانه مطالعه به چه دردشون ميخوره!؟ خانوماي عزيز که وضعيت اقتصادي موجودو ميبينن چرا از شوهراشون توقع بيجا دارن!؟ اصلاٌ آقو من چرا نميميرم از اين زندگي خلاص شم!؟



`ماجراهاي

ماجراهاي جالب آقوي همساده : “عشق مادري!”

آقو ما بچه بوديم يه روز ننه مون مارو برد خريد،خواست يه آبميوه گيري بخره 30تومن کم آورد چشمش خورد به ما بلندمون کرد گذاشتمون رو پيشخون مغازه به آقوي فروشنده گفت اين بچه رو چند ورميدارين!؟ آقوي فروشنده هم يه نيگا به ما انداخت گفت مدلش جديده ولي کارکردش زياده،دست چپش هم که رنگ داره،صندوق عقبش هم که جا باز کرده درش بسته نميشه(که البته اي آخري تقصير ما نبود،از فشار تحريمها بود!)…خلاصه 25تومن بيشتر قيمت گذاري نشديم ننه مون نتونست آبميوه گيريو بخرعصباني شد وسط پاساژ افتاد رو ما به حد مرگ کتکمون زد بعدشم ولمون کرد رفت…مام ديديم گم شديم يه پليس ديديم رفتيم بهش گفتيم “آقو پليس مهربون…” ظاهراٌ طرف 4ماه بود حقوق نگرفته بود اعصابش خورد بود قبل اينکه جمله مون تموم شه با لگد زد تو سرمون 6متر پرت شديم وسط خيابون 13تا ماشين از رومون رد شدن له له شديم…بردنمون بيمارستان از شانس ما دکتراي بيمارستان در اعتراض به عدم همکاري شرکتهاي بيمه اعتصاب کرده بودن يه دامپزشک آوردن بالا سرمو، نميدونيم با ما چيکار کرد که الآن 47ساله آدرنالين خونمون که ميره بالا شروع ميکنيم به پارس کردن! ها ها ها واق واق واق واق…!

`ماجراهاي





ماجراهاي جالب آقوي همساده : “شب يلدا!”

آقو ما يه سال شب يلدا دعوت بوديم خونه “فاميل دور”…به ما گفتن داري مياي يه هندونه بگير…آقو مام يه هندونه اي گرفتيم رفتيم تا رسيديم اينا هندونه رو شيکستن رنگش عين گچ سفيد بود!يني اي 89تا مهمون ريختن سرمون مارو به حد مرگ زدن!ها ها ها…داغونم کردن…آقو آخر شب شد گفتن بياين يه فال حافظ هم بگيريم نوبت ما شد،نيت کرديم،کتابو وا کرديم ديديم نوشته “خوشگلا بايد برقصن…خوشگلا بايد برقصن!”…آقو از اوجايي که تقديرمون اين بود 4ساعت و نيم رقصيديم مهره 12و13 کمرمون جا به جا شد کبدمون از اين جا به جايي غافلگير شد همکاريشو با ساير اعضا قطع کرد هپاتيت گرفتيم مُرديم!ها ها ها…رفتيم اون دنيا اي “حافظ” مارو تو برزخ گير آورد انقد مارو زد انقد مارو زد که يه بار ديگه هم مُرديم!…آقو دوباره که برگشتيم ديديم ميگن سوالاي شب اول قبر لو رفته از اوجايي هم که ما تنها کسي بوديم که 2بار مُرده شديم تنها مظنون ماجرا اينم به پروندمون اضافه شد نامه اعمالمونو دادن ديديم از 20 شديم 0.25…آقو روح پدر خدابيامرزمون اومد اي کارنامه رو دست ما ديد با کمربند افتاد به جونمن!ها ها ها…يني چنان شخصيتي از ما خورد شد جلو ساير ارواح که نگو!




`ماجراهاي


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “مهد کودک !”


آقو ما يه روز با خانوممون رفته بوديم مهد کودک که بچه خواهرمونو بگيريم…اونجا که رسيديم يهو يکي از اي بچه ها دوئيد اومد تو بغل ما گفت سلام بابا جون! مام يکم خنديديم برگشتيم زنمونو نگاه کرديم ديديم داره دقيقاٌ همونجوري به ما نگاه ميکنه که حسن نصرالله به بنيامين نتانيابو! نگاه ميکنه! آقو جلو چشم بچه هاي مردم افتاد رو سرمون مارو به حد مرگ زد! ديدن اي صحنه ها رو بچه ها تاثير گذاشت داراي خوي وحشي گري شدن خونواده هاشون رفتن از ما شکايت کردن 24سال رفتيم حبس…تو حبس اين داستانو برا يکي از زندانيا تعريف کرديم از شانس ما بابي بچه هه بود به رابطه ما و زنش شک کرد بخاطر همين تو اي 24سالي که تو حبس بوديم روزي 18 بار کتکمون ميزد…از حبس که اومديم بيرون او بچه هه رو ديديم که ديگه 27 سالش شده بود تا مارو ديد چون پدر خوبي براش نبوديم اونم گرفت يه فصل کتکمون زد…ها ها ها ها ها ها…يني در اي جريانو بنده به طور کامل استخون بندي خودمو از دست دادم و الآن به معناي واقعي کلمه له له هستم!




`ماجراهاي


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “شرکت در مجلس ختم !”


آقو ما ديروز تو قبرستون بوديم ديديم يه مراسم ختم واس يه بابايي گرفتن گفتيم مام شرکت کنيم ثواب داره…همه نشسته بوديم ناراحت يهو خونواده زن دوم مرحوم پيداشون شد!…آقو دوتا خونواده افتادن رو سر هم کتک و کتک کاري…مام رفتيم جداشون کنيم انقد مشت و لگد خورد تو پوزمون فکمون از 36جا شيکست! آخرشم دو طرف از شدت ناراحتي اشتباهي مارو جاي مرحوم دفن کردن! ها ها ها…رفتيم اون دنيا موقع سوال جواب کردن هل شديم همو اول سر نام و نام خانوادگي گند زديم مارو فرستادن شوفاژخونه جهنم! اوجا فقط ما بوديم و هيتلر!…تا مارو ديد گفت ساده يه دقيقه اي نامه اعمال منو نگه دار بند کفشمو ببندم…دقيقا همو موقع دوتا فرشته اومدن واس بررسي نامه اعمال!…هيچي ديگه جنگ جهاني افتاد گردن ما هيتلرم بهشتي شد!ها ها ها…الآن نيم ساعته دارن به خاطر قتل عام تو فرانسه عذابم ميدن!

`ماجراهاي




ماجراهاي جالب آقوي همساده : “باغ وحش !”

آقو ما يه روز رفتيم باغ وحش داشتيم به حيوونا نيگا ميکرديم يهو يه بچه چشمش به ما خورد برگشت به باباش گفت:اين ميمونه چرا تو قفس نيس؟ يهو 6نفر ريختن سرمون مارو انداختن تو قفس ميمونا! ها ها ها ها ها ها ها…گفتيم کاکو اشتباه شده گفتن خب يه سوال ازت ميپرسيم ببنيم ميتوني در حد آدم جواب بدي يا نه…وقتي يه زن توي دعوا بهت ميگه هرکاري دوست داري بکن، تو چيکار ميکني؟ مام با افتخار گفتيم اي که معلومه ، هرکاري خواستيم ميکنيم! آقو خيلي با احترام اومدن مارو از تو قفس ميمونا آوردن بيرون بعد از کلي معذرت خواهي بابت اي اشتباه بردن انداختنمون تو قفس الاغا! ها ها ها ها ها ها ها ها…امروز مسئولين باغ وحش اومدن گفتن پلنگا گرسنه ان يکي از الاغا رو بايد بديم بخورن،مام به الاغاي ديگه گفتيم کلاغ پر بازي ميکنيم هرکي باخت اونو ميبرن برا پلنگا،آقو بازي شروع شد وسط بازي تا گفتيم الاغ همه انگشتا رفت بالا،گفتيم الاغ که پر نداره بهشون برخورد همه شون شروع کردن به پرواز کردن!ها ها ها ها ها…واقعاٌ خرن! فردام قراره بريم پيش پلنگا…يني داغونما داغون!




`ماجراهاي


ماجراهاي جالب آقوي همساده : “داستان زندگي در کتاب فارسي !”


آقو دو روز پيش آموزش و پرورش تصميم گرفت داستان زندگي مارو بذاره تو کتاب فارسي!ما هم با داستانهاي اي کتاب قاطي شديم…همو روز اول گفتيم بريم خونه کوکب خانوم بخور بخور…آقو اي کوکب خانوم همه پولاشو داده بود پرادو دو در خريده بود هيچي غذا تو خونه نداشت!مهمونا هم گرسنگي بهشون فشار آورد ريختن سر ما مارو تا حد مرگ زدن!ها ها ها…از زدن ما که خسته شدن گفتن بايد بري تو چنگل دنبال حسنک بگردي…وسط جنگل که بوديم ديديم گله چوپان دروغگو اوجاس…رواني پير چشمي گرفته بود تا ما رو ديد داد زد:گرگ!گرگ!گفتيم خدارو شکر سابقش خرابه هيشکي به حرفاش گوش نميده نگو دو سال بود توبه کرده بود شده بود معتمد روستا!آقو يهو 2000نفر با چوب و چماق ريختن سر ما…بعد از نيم ساعت به زور خودمونو نجات داديم داشتيم بر ميگشتيم ديديم کوه ريزش کرده رو ريل قطار قطارم داره مياد خبري هم از دهقان فداکار نيس گفتيم ها الآن اي لباسو رو آتيش ميزنيم نجاتشون ميديم معروف ميشيم…آقو لباسمونو آتيش زديم راننده مارو ديد قطارو وايسوند…اي مسافرا پياده شدن داشتن ميومدن از ما تشکر کنن که نوک آتيش گرفت به ساک يکي از اي مسافرا…از شانس ما طرف قاچاقچي ديناميت بود!آقو کل ناحيه منفجر شد 800تا کشته و زخمي داشت اي حادثه…400ميليون ديه بايد بديم!ها ها ها…تازه فردا قراره بريم پيش”آن مرد که داس دارد!!!”واسم دعا کنين !


منبع : پيج آقوي هم ساده

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب