داستان

داستان جالب و آموزنده؛
اخراجي هاي مدرسه شيوانا
پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 12:40:06 PM
  بزرگنمایی:

در اولين روز هفته، شيوانا شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت: «از امروز يک هفته فرصت داريد تا براي اين سوال که عشق و محبت مهم‌تر است يا آگاهي و شعور؟ پاسخي بيابيد و اگر نتوانيد جوابي براي اين سوال پيدا کنيد، اين حق را به مدرسه مي‌‌‌دهيد که عذر شما را بخواهد!»

همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زيروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از يکديگر کردند. روزها به‌سرعت مي‌گذشت. هيجان عجيبي بر مدرسه غالب شده بود. از يک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوي ديگر، يافتن جواب براي اين سوال چندان آسان نبود. سه روز مانده به امتحان، باران شديدي باريد و سيلابي عظيم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسيد که در دهکده پايين‌دست، سيل آمده است و عده‌اي بي‌خانمان شده‌اند. يکي از شاگردان مدرسه که جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شيوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا براي کمک به مردم سيل‌زده از مدرسه خارج شوند. شيوانا با لبخند گفت: «هرکاري که گمان مي‌کنيد درست است، انجام دهيد.»

آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خيس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگرداني که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشاي قيافه به‌هم‌ريخته و زخمي‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: «امروز که از مدرسه براي هميشه اخراج شديد، مي‌فهميد که عشق مهم‌تر است يا آگاهي؟»

دقايقي بعد شيوانا وارد کلاس شد و گفت: «آيا کسي جواب سوال را پيدا کرده است؟»
يکي از شاگردان دستانش را بالا برد و به نماينده جمعي گفت: «به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچيزي است؛ زيرا باعث مي‌شود انسان حتي در لحظاتي که فکرش کار نمي‌کند هم مسير درست را طي کند.»

شاگرد ديگري به نمايندگي بقيه گفت: «اما به نظر ما آگاهي و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستي است؛ چون دوستي يک احساس زودگذر است که به شرايط بستگي دارد؛ درحالي‌که آگاهي، ريشه در منطق دارد و عميق‌تر است.»

شيوانا نگاهي به هفت نفري که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسي که بزرگ‌تر بود، پرسيد: «به نظر شما عشق مهم‌تر است يا آگاهي؟»
شاگرد ياري‌رسان، خنده تلخي کرد و گفت: «وقتي آدم‌هاي درسيل‌مانده را از نزديک ديدم که براي زنده‌ماندن چقدر نيازمند کمک بودند، از عمق وجودم به اين درک رسيدم که نه عشق مهم است و نه آگاهي؛ آن‌چه مهم است اين است که چقدر مي‌توانيم به افراد ضعيف و نيازمند اطرافمان کمک کنيم تا کمتر احساس ناراحتي کنند؟ هنوز در دهکده پايين‌دست بسيارند کساني که به کمک و امدادرساني احتياج دارند. ما به حرمت امتحان به اينجا بازگشتيم تا پس از مشخص‌شدن وضعيتمان، باز براي کمک به سراغ مددجويان برويم.»

شيوانا لبخندي زد و گفت: «هيچ‌کس از مدرسه اخراج نمي‌شود و قرار هم نبود چنين اتفاقي بيفتد؛ فقط اگر جواب درست را پيدا نمي‌کرديد، اين حق را به مدرسه مي‌داديد که با کوچک‌ترين بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب اين سوال که عشق مهم‌تر است يا شعور؟ بايد بگويم مهم‌تر از همه، کاري است که اين هفت نفر انجام دادند. مهم‌تر از عشق و آگاهي، نفس عمل است که در مسير درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشي و هزار آسمان دانش را بلد باشي اما راه عاشقي را در پيش نگيري و دانشت را به کار نبندي، همه آن هزاران هزار در قياس با يک عمل عاشقانه و حرکتي آگاهانه، پشيزي ارزش ندارد. اگر مي‌خواهيد از اين مدرسه با دست‌هاي پر بيرون بياييد، به‌جاي چسبيدن به دنياي واژه‌ها دست به عمل بزنيد و دانسته‌هاي خود را در ميدان عمل بيازماييد. کاري که اين هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشي که در اين هفت روز در اين مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.

مي‌گويند همان روز مدرسه تعطيل شد و همه شاگردان همراه شيوانا براي کمک عازم دهکده سيل‌زده شدند و هيچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذري که از آن نزديکي مي‌گذشت از نگهبان پير مدرسه پرسيد: «چه اتفاقي براي مدرسه شيوانا افتاده است؟» و نگهبان با لبخند گفت: «امروز امتحان بود و همه رد شدند! براي همين تا مدتي از مدرسه اخراج شدند! و شيوانا هم همراه اخراجي‌ها رفت.

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب