داستان

دخترک و پيرمرد نابينا
يکشنبه 26 ارديبهشت 1389 - 11:28:33 AM
  بزرگنمایی:

فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي.
پيرمرد از دختر پرسيد:
- غمگيني؟
- نه.
- مطمئني؟
- نه.
- چرا گريه مي کني؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نيستم
- قبلا اينو به تو گفتن؟
- نه.
- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم.
- راست مي گي؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد.
چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت.
 
 نکته ها:
زيبايي ها را ببينيم و از زيبايي ها سخن بگوييم. براي ديدن زيبايي ها نيازي به عينک يا لنز نيست، نيازي هم نيست چشم ها را باز کنيم، بلکه کافي است به زيبايي ها فکر کنيم تا زيبا ببينيم.

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب