پيامبر و ائمه اطهار

رمضان ماه رستگاري شه ملک لافتي/آخرين روزهاي زندگي مولا علي (ع) چگونه گذشت؟
به مناسبت شهادت حضرت علي (ع)
سه شنبه 9 شهريور 1389 - 9:51:21 AM
  بزرگنمایی:

نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره: « فزت و رب الكعبة؛ سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم.»
 21 رمضان، روز شهادت بزرگ مرد تاريخ اسلام، سمبل و اسوه يگانه پرستي، عدالت، آزادي، انسانيت، صداقت، پاکدامني و تقوي حضرت اميرالمومنين علي (ع) است؛ همان امامي که امين پيامبر اعظم (ص) بود و به خاطر مهري که به پيامبر داشت، داوطبانه در بستر او رفت و خود را براي مقابله با کفار آماده ساخت،رزمنده اي كه با نيروي علم و فضيلت پر و بال آراسته و به نام كسي كه خدا و رسولش او را دوست دارند پرچم نيروي اسلام را به دست مي گرفت. كسي كه با تاريكي هاي شب مانوس بود و در نميه هاي شب با خدايش به سخن مي نشست و اشك فراوان مي ريخت و در محراب عبادت با بياني دردناك و زباني سوزناك با درون خود سخن مي گفت و خداي را عبادت مي كرد، امامي که غمخوار يتيمان بود و جاي پدر را برايشان پر مي کرد، شيرمردي که در تاريکي شب، غذا بر دوش به صورت ناشناس فقرا و نيازمندان را کمک مي کرد، امامي که مهر به بردگان داشت و هزاران بنده را از درآمد شخصي خود در راه خدا آزاد نمود، مولايي که انگشتر خود را در حال نماز به سائل داد، پيشوايي که به دست خويش هزاران نخل درخت خرما  کاشت و همه را در راه خدا وقف نمود.
 آري 21 رمضان، روز شهادت مولاي متقيان، حضرت علي (ع) است، همان مولايي که به وقت جنگ، شير ميدان بود و بعد از جنگ پدري مهربان براي يتيمان. همان امامي که به وقت نماز، تير از پايش بيرون آوردند، همان امامي که از ستمکاري بيزار بود و به اجراي عدالت سخت استوار،  مولايي که بقيه شير خود را به قاتل خويش خوراند و تا زماني که زنده بود، دستور داد با قاتل او که اسير است، خوش رفتاري و مهرباني کنند و از غذاهايي که براي آن حضرت تهيه مي کنند، به او نيز بدهند.
در اين نوشتار سعي داريم به نقشه شومي که به شهادت اميرالمومنين علي (ع) منجر شد، بپردازيم و به روزهاي آخر عمر مولاي متقيان، علي (ع) اشاره اي کوتاه داشته باشيم.
نقشه شومي که در مکه کشيده شد
«عبد الرحمن بن ملجم»، «برك بن عبدالله» و «عمرو بن بكر» که از فراريان خوارج بودند و مکه را مرکز عمليات خود قرار داده بودند،  شبي گرد هم آمده و از گذشته ها صحبت کردند، در ضمن گفتگو به اين نتيجه رسيدند که باعث همه جنگ ها و خونريزي ها، معاويه، عمروعاص و حضرت علي (ع) است، و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شود، ديگر جنگ و خونريزي در بين مسلمانان برپا نخواهد شد. اين سه نفر با هم پيمان بستند و سوگند ياد کردند که هر يک از آنها داوطلب کشتن يکي از اين سه نفر باشد؛ «عبد الرحمن بن ملجم» متعهد قتل حضرت على (ع) شد، «عمرو بن بكر» عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد، «برك بن عبد الله» نيز قتل معاويه را به گردن گرفت.
نقشه شوم «عبد الرحمن بن ملجم»، «برك بن عبدالله» و «عمرو بن بكر» به طور محرمانه و سري در مکه کشيده شد و قرار بر اين شد که هر سه نفر در يک زمان، مقصود خود را انجام دهند، بنابراين شب نوزدهم ماه رمضان را که شب قدر بود و مردم در مساجد تا صبح بيدار مي مانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود به سوى مقصد روانه گرديد.
«عمرو بن بكر» براى كشتن عمرو عاص به مصر رفت،  «برك بن عبد الله» جهت قتل معاويه رهسپار شام شد و ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.
«برك بن عبدالله» شب نوزدهم رمضان در شام به مسجد رفت و در صف اول به نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد، شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او به جاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود و او جان سالم بدر برد.
«عمرو بن بكر» نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ايستاد، اما در آن شب اتفاقي ديگر افتاده بوده که «عمربن بکر» از آن آگاه نبود؛ در آن شب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد بيايد و به پيشنهاد پسرش، قاضى شهر براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده شده بود. بنابراين پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمروعاص برند مردم وى را به عذاب هاى هولناك عمروعاص تهديدش مي كردند عمرو بن بكر گفت مگر عمروعاص كشته نشد؟ شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر او از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آن كس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمروعاص!!
به اين ترتيب «عمرو بن بكر» و «برك بن عبدالله» که مامورين قتل عمروعاص و معاويه بودند، نتوانستند مقصود خود را به انجام رسانند و عمروعاص و معاويه را به قتل رسانند.
«عبدالرحمن بن ملجم» که مامور قتل حضرت علي (ع) بود، در اواخر ماه شعبان سال چهلم به کوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل «اشعث بن قيس» مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد.
روزى «اشعث بن قيس» ، ابن مجلم را  به ديدن يكى از دوستان خود برد و در آنجا او را با زن زيبارويى به نام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على (ع)  كشته شده بودند آشنا كرد. ابن ملجم در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبايى قطام گرديد و از وى تقاضاى زناشويى نمود.
قطام گفت: براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!
قطام گفت: مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است.
قطام گفت: البته در حال عادى كسى نمي تواند به على بن ابيطالب دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى.
 ابن ملجم که در ابتدا قصد و نيت خود را از قطام پنهان کرده بود، زماني که  ديد قطام نيز از خوارج بوده و هم عقيده اوست، گفت: به خدا سوگند من به كوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!
قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏مي كنم و تنى چند به كمك تو مي گمارم.
قطام «وردان بن مجالد» که با او هم قبيله بود و از جمله خوارجي بود که بغضي گران از حضرت علي (ع) داشت، همراه ابن مجلم روانه کرد. ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام «شبيب» كه با خوارج هم عقيده بود همدست خود نمود. « اشعث بن قيس» نيز قول همکاري با ابن ملجم را داد و قرار شد که در شب نوزدهم رمضان در مسجد حضور داشته باشد.
اشتياق علي (ع) براي لقاي حق
حضرت علي (ع) هرگز از مرگ هراسي نداشت، و بارها فرموده بود او براي مرگ مشتاق تر از طفل براي پستان مادر است.
علي (ع) حق داشت که اين چنين به لقاي حق اشتياق داشته باشد و از مرگ ترس و وحشتي به خود راه ندهد، چرا که او بود که در سراسر عمر خود با مرگ دست به گريبان بود؛ او شب هجرت رسول اکرم (ص) در فراش آن حضرت که قرار بود جوانان قبال عرب آن را زير شمشيرها بگيرند، آرميده بود، در غزوات اسلامي همواره دم شمشير بود و با با مردان جنگ مبارزه مي کرد و مي فرمود: براى من فرق نمي كند كه مرگ به سراغ من آيد و يا من به سوى مرگ روم.
حضرت علي (ع) بعد از ورود ابن ملجم به کوفه، از شهادت خود خبر مي داد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شريفش كشيد و فرمود: شقى‏ترين مردم اين موي ها را با خون سر من رنگين خواهد نمود.
همچنين مي فرمود: ماه رمضان فرا رسيد و آن سرور ماههاست در اين ماه در وضع حكومت دگرگونى پديد مى آيد. آگاه باشيد كه شما در اين سال در يك صف (بدون امير) حج خواهيد كرد و نشانه اش اين است كه من در ميان شما نيستم.
آخرين روزهاي زندگي علي (ع)
امير المومنين علي (ع)، روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان مي شد و در شب شهادت خود، افطار را ميهمان دخترش، ام الکلثوم بود. در هنگام افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت. علي عليه السلام از اول شب تا صبح بي قرار بود. گاهي به آسمان و ستارگان نگاه مي کرد و هر چه طلوع فجر نزديک تر مي شد، تشويش او نيز بيشتر مي شد.
حالات علي (ع)، باعث شد تا دخترش علت را از پدر جويا شود؛ ام كلثوم پرسيد: پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟
فرمود: دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام، چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزم جوى عرب را به خاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس مي كنم كه لقاى حق فرا رسيده است.
« نه من دروغ مي گويم و نه آن کسي که به من خبر داده دروغ گفته است. شبي که مرا وعده شهادت داده اند، امشب است.»
علي (ع) در تاريکي سحر براي اداي نماز صبح به سوي مسجد حرکت کرد. مرغابي‌هايي که در حياط خانه بودند در پي او رفتند و به جامه اش آويختند و در حال بال افشاني بانگ همي دادند و گويا مي خواستند از رفتن مولا علي (ع)، جلوگيري کنند، اهل خانه خواستند آن ها را از علي (ع) دور سازند، اما امام فرمود:« آن ها را به حال خود بگذاريد. آنها اکنون سروصدا مي‌کنند اما به زودي نوحه سر خواهند داد.»
ام کلثوم از سخن پدرش پريشان شد و عرض کرد:« دستور بفرماييد که جُعده به مسجد برود و با مردم نماز بگذارد.»
فرمود:« از قضاي الهي نمي توان گريخت.»
همين که اميرالمومنين خواست از در منزل بيرون بيايد کمربندش به ميخ درگرفت.
 آن گاه کمربند خود را محکم بست و در حالي که اين دو بيت را زمزمه مي کرد عازم مسجد شد.
« کمر خود را براي مرگ محکم ببند، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد.
از مرگ، آن گاه که به سوي تو آيد، جزع و فرياد مکن.»
اميرالمومنين علي (ع) وارد مسجد شد، چراغ مسجد را روشن نمود، خواب رفته ها را بيدار کرد تا اينکه به ابن ملجم که دمر خوابيده بود، رسيد، فرمود: خواب دمر، شيطاني است، بيدار شو مي دانم به چه منظوري آمدي.
علي (ع) به بالاي مأذنه رفت و شروع به اذن گفتن کرد؛ (الله اکبر) اما اين آخرين اذان حضرت علي (ع) بود. ديگر بعد از اين مردم کوفه صداي اذان اميرالمؤمنين (ع) را نخواهند شنيد، دل عالم مي لرزد (أشهد أن لا اله الاّ الله ) کم کم مردم جمع شدند و به سوي مسجد آمدند.
علي (ع) به نماز ايستاد. وقتي به سجده رفت، عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد مي زد «لله الحكم لا لك يا علي» (حکم براي خداست نه براي تو اي علي) ضربتى به سر مبارك آن حضرت فرود آورد. و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت.
خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آن حال حضرت فرمود:
« بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة؛ سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم.»
 و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:
«منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى؛ شما را از خاك آفريديم و به خاك بر مي گردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان مي كنيم.»
 و شنيده شد كه در آن وقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:
«تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء؛ به خدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود.»
همهمه و هياهوي اهل مسجد، حسنين (ع) را از ضربت خوردن پدر آگاه کرد، آنها از خانه به مسجد دويدند و پدر را در حالي که خون محاسن و موهاي سرش را رنگين کرده بود، ديدند. عده اي از مردم به دنبال ابن ملجم رفته و او را دستگير کردند. حسنين (ع)، على (ع) را در گليم گذاشته و به خانه بردند و فورا دنبال طبيب فرستادند.
ابن ملجم را به نزد علي (ع) آوردند، اميرالمومنين (ع) به او اشاره کرد و فرمود: :« اگر من از دنيا رفتم، او را بکشيد، همان طور که مرا کشته؛ و اگر سالم ماندم، خواهيد ديد که درباره‌ي او چه تصميمي مي‌گيرم.»
قدري شير براي امام آوردند. امام کمي از آن نوشيد و فرمود:« به زنداني خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت نکنيد.»
 طبيبان کوفه بالاى سر آن حضرت حاضر شدند و در بين آنها از همه ماهرتر، «اثير بن عمرو» بود که به مداواي اميرالمومنين علي (ع) مشغول شد، چون زخم را مشاهده كرد، گفت:« يا علي، وصيّت هاي خود را بکن، زيرا شمشير زهرآلود به مغزت رسيده و معالجه مؤثر نيست.»
علي (ع) از شنيدن سخن طبيب، نهراسيد و با کمال بردباري حسنين (ع) را خواست تا وصيت کند.
وصيت علي (ع) به حسنين (ع)
حضرت علي (ع)، فرزندان خود را به نزد خود مي خواند و اين چنين وصيت مي کند؛
« اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما...؛شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مي كنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏ دنيا شما را بخواهد و به آنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد، ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.
شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش مي كنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مي فرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است، از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند، درباره همسايگان از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش مي كرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن به آن بر شما پيشى نگيرند، درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نمي شويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جان و زبانتان در راه خدا، و ملازم همبستگى و بخشش به يكديگر باشيد و از پشت كردن به هم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد، امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها مي خوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.
اي پسران عبدالمطلب! چنين نشود که بگوييد اميرمؤمنان را کشته‌اند و به اين بهانه دست‌هايتان را به خون مسلمانان بي‌گناه آلوده کنيد. بدانيد جز قاتل من کسي نبايد بابت خون من کشته شود. اگر من از اين ضربه‌ي او از دنيا رفتم، او را تنها يک ضربه بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مَبُريد که از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم که مي‌فرمود:« از بريدن اندام مرده بپرهيزيد، هر چند سگ هار باشد.»
علي (ع) در بستر شهادت
اميرالمومنين علي (ع) پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 رمضان در خانه بستري بود و در اين مدت توصيه و پندهاي حکيمانه اي به اصحاب خود داشت؛ علي (ع) در آخرين لحظات زندگي فرمود: « انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم؛ من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت مي كنم.»
اميرالمومنين رو به فرزندش حسن (ع) کرد و درباره ابن ملجم به او فرمود: « يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة؛ پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر به قتل رسانى در برابر يك ضربتى كه به من زده است يك ضربت به او بزن.»
علي (ع) در حالي در بستر شهادت خوابيده است که سم شمشير او را بي حال کرده و حضرت قادر به حرکت نيست، لذا در اين مدت که در بستر شهادت آرميده ، نمازش را نشسته مي خواند و دايم ذکر خدا مي گويد.
آخرين وصيت مولا علي (ع)
حضرت علي (ع) در شب 21 رمضان هنگامي که عروج خود را نزديک ديد، دستور فرمود  براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.
اولاد على (ع)  در اطراف وى گرد گشتند و در حالي كه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود به وصاياى مولا علي (ع) گوش دادند: 
ابتداى سخنم شهادت به يگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد به رسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست، بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده ‏و به روز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.
اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت مي كنم و بصبر و شكيبايى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مي نمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد، شما را به اتحاد و اتفاق سفارش مي كنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر مي دارم، حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.
اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت به ستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان، او را خشنود سازيد، در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او مي شود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او مي باشد.
در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد، چون دنيا محل حوادث است بنابراين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد، با همسايه‏هاى خود به رفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است. احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد، نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را به جا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.
اى فرزندان من، از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد، اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد، در سختي ها و متاعب روزگار متكى به خدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد، با مردم به رأفت و مهربانى و خوشرويى و حسن نيت رفتار كنيد و فضايل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت به نوع را شعار خود سازيد، كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.
اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار مي داد به سخنان دلپذير و جان پرور آن حضرت گوش مي دادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهايى كمال مي رساند آن حضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم» به پايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه مي كردند و قطرات اشک از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو مي غلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه مي كنم.
سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.
على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و به حسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرايى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .
در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش به آهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏ عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت به پايان رسيد.
قبر علي (ع)؛ حرم امن
بعد از شهادت حضرت علي (ع)، حسنين (ع) با تني چند از ياران نزديک اميرالمومنين (ع)، او را در پشت کوفه در غري که امروز به نجف معروف است دفن کردند و بنا به سفارش علي (ع)، براي آنکه دشمنان علي (ع) از بني اميه و خوارج، جسد حضرت را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند، محل قبر را با زمين يکسان نمودند که معلوم نباشد.
قبر حضرت على (ع) تا زمان حضرت صادق (ع) از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعي كه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آن حضرت را از مدينه به عراق خواست هنگام رسيدن به كوفه به زيارت مرقد مطهر حضرت علي (ع) رفته و محل آن را مشخص نمود.
در مورد پيدايش قبر حضرت على (ع) شيخ مفيد هم روايتى نقل مي كند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه به غريين رسيديم، در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم، آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها به كنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند، هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم به طرف آنها دويدند آهوان مجددا به فراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟ آن مرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد مي كنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش به من خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آن را حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!
هارون كه اين را شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را به خاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم.
خطبه امام حسن (ع) در يادبود پدر
امام حسن (ع)، پس از شهادت علي (ع)، بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم (ص) چنين فرمود:« لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل...؛ در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار به دو نخواهند رسيد، او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار مي كرد و جان خود را سپر بلاى او مي نمود، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او مي داد و براى جنگيدن با دشمنان دين، وى را در حالي كه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند به ميدان كارزار مي فرستاد و از ميدان هاى رزم بر نمي گشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او مي فرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آن شب به آسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آن شب از دنيا رخت بر بست، هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه مي خواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آن حضرت گريه كردند.

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب