حکايت

ضرب المثل هاي ايراني/ با همين پر و پاچين ، مي خواهي بروي چين و ماچين ؟
سه شنبه 16 شهريور 1389 - 12:26:26 AM
  بزرگنمایی:

آورده اند که : لاک پشتي بود که سال هاي سال در گوشه اي از اين دنياي بزرگ زندگي مي کرد . لاک پشت ، عمر درازي کرده بود و سرد و گرم روزگار را چشيده بود . تجربه زيادي داشت و به همين دليل ، مشاور همه حيوانات بود . هر حيواني که مشکلي داشت ، نزد لاک پشت مي رفت. ساعتها مي نشست و با او درد و دل مي کرد و مشکلش را مي گفت. لاک پشت هم با صبر و حوصله گوش مي داد و براي حل مشکل کسي که نزدش آمده بود ، آنچه را به نظرش مي رسيد، مي گفت. همه به او لاک پشت دانا مي گفتند و دوستش داشتند. فقط خرچنگ بود که دل خوشي از لاک پشت نداشت. خرچنگ عمر طولاني و تجربه زياد لاک پشت را ناديده مي گرفت و هميشه مي گفت: " من هم مانند لاک پشت هستم . مثل او دست و پا مي زنم ، مثل او هم در آب زندگي مي کنم و هم در خشکي/ از اينها که بگذريم ، من هم دندانهاي انبر مانند تيزي دارم که لاک پشت ندارد ، هم مي توانم از او تندتر راه بروم . با اين حال ، چرا حيوانات اين همه به او احترام مي گذارند و براي حل مشکلاتشان نزد او مي روند ، اما هيچ کدام از آنها حتي سلامي هم به من نمي دهد و به سراغ من نمي آيد ؟ "
خرچنگ دلش مي خواست با چنگ و دندان تيزش به لاک پشت حمله کند و او را از بين ببرد . چند بار هم به او حمله کرده بود ، اما لاک پشت، لاکي سخت و سنگين داشت که هنگام خطر توي آن مي رفت و هيچ چنگ و دنداني نمي توانست آن را سوراخ کند . اين امتياز لاک پشت ، ‌خرچنگ را بيشتر عصباني مي کرد . هر وقت لاک پشت و خرچنگ به هم مي رسيدند ، خرچنگ چند تا متلک به لاک پشت مي گفت تا او را آزار بدهد . اما لاک پشت بدون آنکه اعتنايي به متلک هاي خرچنگ بکند ، از کنار او مي گذشت .
اوضاع به همين صورت بود تا اينکه يک روز خرگوش دوان دوان آمد تا به لاک پشت رسيد و با عجله خبر داد که جنگل آتش گرفته است . خبر آتش گرفتن جنگل به گوش همه حيوانات رسيد . همه دور و بر ِ لاک پشت جمع شدند تا نظر او را درباره مشکلي که پيش آمده بود ،بپرسند . لاک پشت کمي فکر کرد . سپس به حيوانات گفت : " همه بايد از اينجا دور شويم . ممکن است جريان باد ، آتش را به اينجا برساند . " حيوانات هم راه افتادند و از آنجا دور شدند . يکي تند مي دويد ، يکي مي پريد و يکي با عجله مي خزيد . لاک پشت هم آرام آرام راه افتاد تا به جاي ديگري برود . تنها حيواني که به حرف لاک پشت گوش نکرد ، خرچنگ بود . او سر راه حيوانات ايستاده بود و داد مي زد : " شما چقدر نادانيد که به حرف لاک پشت گوش مي کنيد و از لانه و زندگي تان دست مي کشيد . باد کجا بود که آتش را به اين طرف بياورد ؟ "
هيچيک از حيوانات به حرفهاي خرچنگ گوش نکرد . آخرين حيواني که از کنار خرچنگ گذشت ، لاک پشت بود . خرچنگ با ديدن لاک پشت ، قاه قاه خنديد و گفت : " تو ديگر کجا مي روي لاک پشت پير ؟ ! "
لاک پشت گفت : " مي روم به چين و ماچين . "
خرچنگ نفهميد که لاک پشت ، سر به سر او مي گذارد . مي دانست که چين جاي بسيار بسيار دوري است و لاک پشت که خيلي کند راه مي رود ، ده سال ديگر هم به آنجا نمي رسد . لذا گفت : " با همين پر و پاچين مي خواهي بروي چين و ماچين ؟ "
بعد باز هم خنديد و گفت : " اين حيوانات بيچاره را ببين که عقلشان را به دست چه حيوان بي عقلي داده اند ! "
حيوانات در جايي دورتر ، باز دور هم جمع شدند و زندگي خوبي داشتند . اما ديگر خبري از خرچنگ به آنها نرسيد .
از آن به بعد ، درمورد کسي که با سستي و تنبلي بخواهد ، کار بزرگي را انجام دهد ، اين ضرب المثل را به کار مي برند .

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب