طنز

طنز/ استخدام در سازمان سيا
چهارشنبه 5 آبان 1389 - 11:46:15 AM
  بزرگنمایی:

چند وقت قبل سازمان سيا (سازمان جاسوسي آمريکا) شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام کارهاي تروريستي کرد. اين کار بسيار محرمانه و در عين حال مشکل بود؛ به طوري که تست هاي بي شماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنکه تصميم به شرکت کردن در دوره ها بگيرند، چک شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تست هاي لازم، دو مرد و يک زن از ميان تمام شرکت کنندگان مناسب اين کار تشخيص داده شدند.
در روز تست نهايي تنها يک نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور سيا يکي از شرکت کنندگان را به دري بزرگ نزديک کرد و در حالي که اسلحه اي را به او مي داد گفت:ما بايد بدانيم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي کني، وارد اين اتاق شو و همسرت را که بر روي صندلي نشسته است بکش.
مرد نگاهي وحشت زده به او کرد و گفت:حتما شوخي مي کنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليک کنم.
مامور نگاهي کرد و گفت :مسلما شما فرد مناسبي براي اين کار نيستيد.
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالي که اسحه اي را به او مي دادند گفتند: ما بايد بدانيم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي کني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بکش.
مرد دوم کمي بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:من سعي کردم به او شليک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شليک کنم. حدس مي زنم که من فرد مناسبي براي اين کار نباشم.
مامور سيا پاسخ داد:نه! همسرت را بردار و به خانه برو.
حالا تنها خانم شرکت کننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:ما بايد مطمئن باشيم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي کني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بکش.
او اسلحه را گرفت و بلافاصله وارد اتاق شد. حتي قبل از آنكه در اتاق بسته شود آنها صداي شليک 12 گلوله را يکي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناکي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، کوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ايستاده بود ديدند.
او در حاليکه عرق را از پشاني اش پاک مي کرد گفت:شما بايد مي گفتيد که گلوله ها مشقي است. من مجبور شدم مرتيکه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد.

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب