داستان

هزاران عذرخواهي هم زخم زبان را خوب نمي کند
يکشنبه 30 آبان 1389 - 11:42:06 AM
  بزرگنمایی:

بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي کرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار که کسي را با حرف هايت نارحت کردي، يکي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بکوب.
روز اول پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد ، پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند . پسرک تلاش خود را کرد و تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرف هايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين که يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم کار خوبي انجام دادي، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه کن… ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون بياوري، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند.

 گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب