اشعار و جملات قصار

اشعار محرم، کربلا و عاشورا (2)
سه شنبه 16 آذر 1389 - 8:37:14 AM
  بزرگنمایی:

( در مدح ابا عبد الله الحسين و دلتنگيهاي دختر خردسالش )
عقيق و ارغوان
و مي گريد غمش را نيمه جان آهسته ... آهسته
کنار تشت زر با خيزران آهسته ... آهسته
دو دست کوچکش بر مي کشد ديباج را از تشت
نمايان مي شود ماه نهان آهسته ... آهسته
چو خورشيدي که سر بر مي زند با شور و شيدايي
ز پشت پرده هاي آسمان آهسته ... آهسته
نگاهش مي خورد پيوند با لبخند محزوني
که مي ريزد عقيق و ارغوان آهسته ... آهسته
ميان تشت خون مي لغزد انگشتان لرزانش
به روي گونه هاي مهربان آهسته ... آهسته
و مي بويد چو گلهاي بهاري زلف خونينش
و مي ريزند با هم هردوان آهسته ... آهسته
نگاهش مي رود سوي غروب و گرد اندوهي
که مي بارد به روي کاروان آهسته ... آهسته
نفس از سينه اش پر مي کشد – پرواز بي برگشت-
به سمت وسعت رنگين کمان آهسته ... آهسته
شکوفا مي شود در مقدمش دروازه هاي عرش
به آهنگ مفاتيح الجنان آهسته ... آهسته
و زينب مي گدازد همچنان آهسته ... آهسته
و زينب مي گدازد همچنان آهسته ... آهسته
بهروز سپيد نامه / شاعر معاصر

*****************************

( نذر حضرت علي اکبر (ع))
به اسبش هي زد و زلفش ميان بادها گُل کرد
سکوت دشت را سرشار از عطر قرنفُل کرد
نگاهش آهوان خسته را مدهوش خود کرده است
لبانش سنگهاي تشنه را غرق تغزُل کرد
و بسم الله رويش – صبحگاهان بني هاشم –
بيابانهاي دنيا را پر از تحرير بلبل کرد
پدر از دور مي بيند که در گرد و غبار دشت
پسر گم مي شود ... گم مي شود... اما تحمل کرد
زره گُر مي زند بر ارغوانش حلقه در حلقه
بسوي خيمه ها برگشت و بندش را کمي شُل کرد
پدر از دور مي بيند که سر بر مي زند خورشيد
تمام اشتياقش را براي ديدنش پل کرد
به قدر يک خدا حافظ، سلامي کرد و جاري شد
و بر پيغمبر خورشيد و بارانها توسل کرد
حسين آهسته مي گريد بهار خونچکاني را
که مثل غنچه ها آهسته در دامان او گل کرد
بهروز سپيد نامه / شاعر معاصر

*****************************

و من از کربلا تا شام را غار حرا ديدم
نمي‌ دانم تو را در ابر ديدم يا کجا ديدم
به هر جايي که رو کردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا ديدم
صدايت کردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم کردي و باران يکريز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگين کماني از خدا ديدم
تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميکائيل
تو را يک ظهر زخمي در زمين کربلا ديدم
تو را ديدم که مي‌چرخيد گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي که گم گشتند
تو را در آن شب تاريک، « مصباح الهدي » ديدم
در اوج کبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوي کبريا ديدم
دمي که اسب‌ها بر پيکر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌کفن، در کسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا (س)
تو را محکمترين تفسير راز «انما» ديدم
هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم که داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، کوچه کوچه ، پا به پا ديدم
تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم ، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب که سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه مي‌ بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌ تاب در بي‌ تابي طشت طلا ديدم
شکستم در قصيده ، در غزل، ‌ اي جان شور و شعر
تو را وقتي که در فرياد « ادرک يا اخا » ديدم
تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب کبري تو را ديدم
دل و دست از پليدي‌ هاي اين دنيا شبي شستم
که خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
که از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
عليرضا قزوه / شاعر معاصر

*******************

علمهاي عزا برپاست در دل
فغان و اشک و واويلاست در دل
ميان تير و خون قامت به قامت
نماز ظهر عاشوراست در دل
بهروز سپيد نامه / شاعر معاصر

*********************

فرات از کام خشکت شرمناک است
ز داغت آتشي در جان خاک است
به ياد دستهاي با وفايت
گريبان دو بيتي چاک چاک است
بهروز سپيد نامه / شاعر معاصر

****************************

اين چه شوري است که اينگونه بلا خيز شده
نيزه‌زاري به قدوم قدمش تيز شده
چه بهاري که گلزخم تن صاعقه‌ها
چلچراغ شب تنهايي پاييز شده
زورق عشق که توفان بلا ساحل اوست
محو ديدار طلوعي شررانگيز شده
محو ديدار طلوعي که خدا در نگهش
آخرين نوحه‌ي مرغان شباويز شده
اين چه شوري است که چون صبح قيامت آفاق
آسمان نگهش صاعقه‌آميز شده
مگر از کام عطشناک وفا شرم نکرد
دست پيمان‌شکنان کاين همه خونريز شده
نه فقط ناي فلک بقچه به دوش غم اوست
ديده‌ي عرش خداوند چنين نيز شده
در همآوايي موزون عطش پيمايان
رمضان تا به ابد پرده‌ي پرهيز شده
جوهر عشق که شعر از سيلانت جاري است !
ديده‌ي قافيه از داغ تو لبريز شده
بهروز سپيد نامه / شاعر معاصر

****************************

در مشک تشنه، جرعه ي آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا
وقتي «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت
سنگي زدند و کوزه ي لب تشنگان شکست!
شد شعله هاي العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنيد، صداي ( الست ) دوست
سر شد (بلي)ي تشنه لبان مي الست
ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد
پيمانه پر کنيد، هلا عاشقان مست
عليرضا قزوه/ شاعر معاصر

*************************

عشق يعني کوچه کوچه انتظار
رؤيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني با جنون تا اوج‌ها
رفتن از ساحل به بام موجها
عشق يعني يک تغزل شعر ناب
مثنوي‌هاي خداي آفتاب
عشق يعني سوختن با شعله‌ها
سبز گشتن در شکوه قله‌ها
عشق يعني هاي هاي اشک‌ها
در فرات بي‌وفا با مشک‌ها
دست‌افشان رقص سرخي واژگون
سعي در محراب با قانون خون
گفتمان مادران داغدار
حسرت ديدار گل‌ها در بهار
يک نماد از قصه جام شراب
رويکردي سبز در تفسير آب
عشق يعني يک شهود بي‌کران
سينه‌اي با وسعت هفت آسمان
در حضور آن فروغ تابناک
سر تاويل شفق در جام تاک
پايکوبي بر فراز دارها
يک غزل با ميثم تمارها
يا قنوتي هم صداي آبها
در نماز صبح با مهتابها
عشق يعني کهکشان در کهکشان
چشم اميدي به سوي بي‌نشان
عشق يعني در فضاي رازها
خلسه‌اي جاويد با پروازها
عشق يعني بي‌کران نورها
با شقايق‌ها ميان هورها
طور سينين حيرتي بي‌انتها
شعر شبنم در گلستان خدا
اشک غم در حسرت ديدارها
همدلي تا صبح با تبدارها
عشق يعني يک سرود جاودان
رقص گلها حيرت پروانگان
عشق يعني زينبي تا اوج‌ها
ناخدايي بر فراز موجها
يک زبان در کام از سر غدير
کهکشان آسمانهاي منير
چيرگي بر خار و خسهاي سراب
مخزن‌الاسرار دخت بوتراب
انعکاس خطبه سجادها
يورشي جاويد بر بيدادها
عشق يعني رود رود مادران
در عزاي خيلي از نام‌آوران
غرق در خون ذوالجناحي اشکبار
در غم بشکوه آن تنها سوار
همنوا با عون يا جعفر شدن
روي دستان پدر پرپر شدن
داستان خيمه‌هاي سوخته
کودکاني از عطش افروخته
عشق يعني اربعين ياس‌ها
اشک سرخي در غم عباسها
تا شهادت يک حبيب باوفا
پير برناي کتاب کربلا
جان فشاني مرگ احلي من عسل
خوش درخشيدن فراسوي زحل
عشق گفتي کربلا آمد به ياد
هيبت خون خدا آمد به ياد
عشق گفتي نينوا آمد به ياد
عصمت لاله‌ها آمد به ياد
احد ده بزرگي / شاعر معاصر

**********************

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
آن سوي دشت، حادثه، چشم‌انتظار بود
فرصت نداشت جامة نيلي به تن کند
خورشيد، سر برهنه، لب کوهسار بود
گويي به پيشواز نزول فرشته‌ها
صحرا پر از ستارة دنباله ‌دار بود
مي ‌سوخت در کوير، عطشناک و روزه‌دار
نخلي که از رسول خدا ، يادگار بود
نخلي که از ميان هزاران هزار فصل
شيواترين مقدمة نوبهار بود
شن بود و باد ، نخلِ شقايق‌ تبار عشق
تنديسِ واژگون شده‌اي در غبار بود
مي ‌آمد از غبار ، غم ‌آلود و شرمسار
آشفته يال ، و شيهه‌ زن و بي‌ قرار بود
بيرون دويده دختر زهرا ز خميه ‌ها
برگشته بود اسب ، ولي بي ‌سوار بود !
سعيد بيابانکي
************************

 گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان
 
مطالب مرتبط:

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب