پيامبر و ائمه اطهار

روايت حماسه بزرگ عاشورا (1)
چهارشنبه 17 آذر 1389 - 8:23:05 AM
  بزرگنمایی:

در سال 60 هجري يزد به جاي پدر خود معاويه به حکومت رسيد و براي آنکه از امام حسين (ع) بيعت بگيرد نامه به حاکم مدينه نوشت:
« از يزيد بن معاويه ، به وليد بن عتبه ، حاکم مدينه / بدان که معاويه درگذشت و مرا جانشين خويش کرد. نخستين کار تو اين است که به ميل و رغبت يا به زور و اجبار ازاهل مدينه بخصوص از حسين بن علي بيعت بگيري/ هرکس که بيعت نکند، گردنش را بزن و سرش را براي من بفرست».
وليد امام حسين (ع) را براي گرفتن بيعت به خانه دعوت کرد و خبر مرگ معاويه و موضوع بيعت با يزيد را با امام مطرح ساخت.
امام (ع) در پاسخ فرمود:« مي دانم که شما به بيعت پنهاني من راضي نخواهيد بود و از من خواهيد خواست که آشکارا با يزيد بيعت کنم.… فردا منتظرم باشيد تا همراه با مردم نزد شما بيايم.»
مروان بن حکم، خطاب به وليد بانگ برآورد! مگذار حسين از اين خانه خارج شود. همين جا او را گردن بزن، زيرا كه ديگر به او دست نخواهي يافت.
امام حسين (ع) فرمود:« چه کسي را مي ترسانيد ؟ بگذاريد بگويم كه حتي يک نفر از خاندان رسول ا... را نخواهيد يافت که با مردي فاسق و تبهکار چون يزيد دست بيعت دهد. آنچه را که درباره يزيد گفتم، بامداد فردا در حضور مردم تکرار خواهم کرد.»
سپس امام  در سكوتي سهمگين، با متانت و عظمتي خاص از خانه وليد خارج شد.
امام حسين (ع) آن شب را درکنار مزار جدش رسول خدا(ص)، بود و زير لب با جد خويش نجوا مي کرد: «اي رسول خدا، منم حسين، فرزند فاطمه، دختر عزيز و گرامي تو  ... اکنون از من مي خواهند که برخلاف منش تو، به ستمكاري بي ايمان و پست، دست بيعت دهم. کاري که هرگز نخواهم کرد... »
امام نماز صبح را هم کنار مزار جد بزرگوارش رسول خدا اقامه کرد و براي آخرين به شهر مدينه نگاه کرد.
آغاز سفر حماسه ساز
روز بيست و هشتم ماه رجب سال 60 هجري امام حسين (ع) به همراه فرزندان و خويشان خويش از مدينه به سوي مکه حركت كرد. امام در وصيتنامه خود به برادرش محمد بن حنفيه پس از درود و سپاس خداوند نوشت:
« … اکنون از مدينه خارج مي شوم، خروج من نه براي راحت طلبي است و نه از روي ترس و بيم / هدف من اصلاح دين جدم محمد (ص) است. من هرکجا که باشم، مردم را به خوبي و نيكي تشويق مي كنم و از بدي باز مي دارم...»
خبر ورود امام حسين و خانواده اش به مکه، در شهر پخش مي شود. اهل مکه و ساير مسلمانان، به ديدار امام مي روند تا بار ديگر چهره اي را مشاهده كنند که شباهت زيادي به رسول خدا دارد و سخني را بشنوند که گويي از زبان پيامبر برمي آيد.
دعوت مردم مدينه از امام حسين (ع)
خبر سرپيچي حسين از بيعت با يزيد، مردم ستمديده را به سوي او جذب مي كند. حكومت يزيد ، خودكامه است و از آئين خدا رنگ و بويي نبرده است. نامه ها و پيكها از شهر كوفه به سوي امام روانه مي شود.
مردم کوفه در خانه « سليمان بن صرد » از بزرگان شهر جمع مي شوند و سليمان از آنها پيمان مي گيرد که درعهد خود براي ياري حسين بن علي وفادار بمانند. همه يکصدا فرياد بر مي آورند:« به حسين بن علي که امام و فرزند امام است، همه گونه کمک خواهيم کرد.»
 امام ابتدا به نامه ها پاسخي نمي دهد. تعداد نامه ها به هزاران مي رسد. مردم از ستم و تزوير يزيد به او شکوه مي كنند. در اين هنگام، امام تکليف خود مي بيند که به ياري مردم بشتابد. در نخستين اقدام، سفير خود مسلم بن عقيل را به کوفه مي فرستد تا واقعيت امر را بررسي کند. در کوفه هجده هزار نفر ازمردم با مسلم بيعت مي کنند.
اما يزيد ، خيلي زود چاره انديشي مي كند. او عبيدا... بن زياد را که مردي خبيث وسفاك بود، به حکومت کوفه مي گمارد. اين انتخاب، فضاي رعب و ترس را بر كوفه حاكم مي سازد. وضعيت شهر دگرگون مي شود. در پي عهد شكني مردم، مسلم، سفير دلاور و بي باك حسين (ع)، تنها مي ماند و سرانجام به شهادت مي رسد. 
حرکت امام از مکه به مدينه
امام حسين (ع) حج را نيمه تمام مي گذارد تا در انجام فرمان خدا، ملتي را از وجود حاکمي نالايق و ستمكار نجات دهد و راهي مدينه مي شود.
سپاه امام در بين راه به سواراني مي رسند و امام از سواران سئوال مي کند؛
در راه مدينه ، سواراني از دور نمايان شدند .
- امام حسين (ع) : از كوفه چه خبر داريد؟
- يکي از سواران: سلام براهل بيت پاک رسول خدا/ در کوفه اشراف قوم را با پول و رشوه خريداري کرده اند. کيسه هاي آنها را پر کرده و دوستي آنها را نسبت به خودشان جلب نموده اند و بر ضد تو متفق شده اند.
- يکي ديگر از سواران: اما ساير مردم،‌ امروز دلهايشان به تو مايل است ولي فردا شمشيرهايشان بر ضد تو بکار مي افتد.
امام حسين (ع): آيا قيس، فرستاده من به نزد شما آمد؟
- آري، ياران ابن زياد، حاکم کوفه، او را دستگير کردند و از او خواستند در ميان مردم عليه تو سخن بگويد. اما قيس، تو و پدرت را به بزرگي ستود و ابن زياد را سرزنش کرد. به دستور ابن زياد او را از بالاي قصر به پائين انداختند و او را به شهادت رساندند."
همراهان امام حسين (ع) با نگراني مي گويند:«اي پسر پيامبر، از راهي که که آمده اي باز گرد. به يقين اين مردم ترا ياري نخواهند کرد.»
 اما گويي سخن سواران، امام حسين (ع) را در عزمش راسخ تر كرد؛ امام دستور مي دهد اسبان را آب دهند و آماده حرکت شوند.
ملاقات حرّ با امام
سپاهيان امام حسين (ع) در ميان راه با سواراني روبه رو مي شوند که نيزه به دست دارند و فرمانده آنها از تشنگي سپاه خويش خبر مي دهد.
امام حسين (ع) با اينکه مي دانست كه اين سواران، سپاهيان دشمن هستند. اما با منش بزرگوارانه اش دستور مي دهد که به تمامي افراد تشنه و حتي اسبهاي آنها آب داده شود. سپس از فرمانده سواران مي پرسد: تو کيستي ؟
- من حر بن يزيد رياحي هستم .
امام مي پرسد: آيا با ما هستيد يا عليه ما؟
- ما براي بستن راه شما آمده ايم.
امام حسين (ع) به چهره افراد سپاه مي نگرد. وقتي که درمي يابد اين سپاه متعلق به اهل کوفه است، خطاب به آنها مي فرمايد: مگر شما نبوديد که هزاران نامه به من نوشتيد و مرا به شهر خود دعوت کرديد؟
در اين هنگام، شخصي از کاروان امام اذان مي گويد و همه را براي نماز فرا مي خواند.
هر دو لشکر به امامت حسين (ع) به نماز مي ايستند. سپس، امام فرمان حرکت صادر مي کند. اما حر با لشکر خود راه را برامام مي بندد.
امام حسين: اي حر، از ما چه مي خواهي؟
حر: من بايد مانع حرکت شما شوم.
امام حسين باز هم سخنراني و اتمام حجت مي کند: « اي مردم، اندوه و حسرت بر شما باد که ما را به ياري خود فرا خوانديد و چون دعوت شما را پذيرفتيم، شمشيرهاي خود را عليه ما به کار گرفتيد ... هيهات که ما زير بار ذلت برويم. خدا و رسول خدا و مومنان، ما را از اين امر باز داشته اند و هرگز روا نمي دارند که ما پيروي از اين افراد پليد را به مرگ با عزت ترجيح دهيم.»
حر با لشکر خود ، کاروان امام را سايه به سايه، تعقيب مي كند، در حالي که با سخنان پي در پي امام، طوفاني عجيب در دل او به پا مي شود.
امام حسين (ع) در کربلا
امام حسين (ع) به همراه ياران وفادارش به صحراي کربلا رسيده اند و سپاهيان دشمن در آن سوي راه را بر امام بسته اند و هر ساعتي که مي گذرد، بر تعدادش افزوده مي شود .
 "عمر بن سعد ابي وقاص" به فرماندهي چهار هزار سرباز وارد کربلا مي شود و امام حسين (ع) را به بيعت فرا مي خواند. ساعاتي بعد، سپاهيان تازه نفس " شمر بن ذي الجوشن مرادي " ، به او مي پيوندند. شمر غرق با نخوت و غرور، نامه عبيدا... بن زياد حاكم كوفه را به عمر سعد تسليم مي کند.
در نامه آمده است: « اي پسر سعد، تو را نفرستادم كه با حسين به نرمش رفتار كني. اگر حسين تسليم نشد، بر او و يارانش يورش ببر، همه را بكش و بر بدنهايشان اسب بتازان. تو با اين كار پاداش نيكويي نزد من خواهي داشت. اما اگر نمي تواني، فرماندهي سپاه را به شمر واگذار كن.»
عمر سعد، رو به شمر مي کند و مي گويد خدا تو را لعنت كند. نيرنگ خود را بكار بستي.
و شمر، با صداي بلند، بانگ برمي آورد كه تا فرمان يزيد را انجام ندهد، آرام نمي نشيند.
روز هاي بعد فرماندهان سپاه دشمن، پي درپي از سوي حاکم کوفه نامه دريافت مي کنند: به حسين بن علي بگوئيد که بايد خود و همه اصحابش با يزيد بيعت کنند و در غير اينصورت او را گردن بزنيد. در نامه اي ديگر فرمان مي رسد: به حسين سخت بگيريد و نگذاريد او و يارانش قطره اي آب بردارند.
در چهره نوراني امام حسين (ع)، عشق به حقيقت و هدايت انسانها موج مي زند. اما تباهي و گمراهي مردم كوفه، قلبش را مي آزارد. او همچنان براي سپاهيان جبهه مقابل سخن مي گويد:
" مردم، بنده دنيا هستند و دين بازيچه اي است بر زبان آنها تا هنگامي که زندگي آنها بر وفق مراد باشد. اما چون سختي آنها را فرا گيرد، دينداران بسيار اندک خواهند بود."
آخرين حرف هاي امام با ياران وفادارش
امام حسين (ع) در ميان يارانش به پا خاست. با نگاهي عميق آنها را از نظر گذراند. سپس صدايش سكوت شب را شكست: من ياراني بهتر از شما و خانواده اي بهتر از خانواده خود نديدم. آنگاه با نهايت بزرگي و آزادگي فرمود:« پيماني را که با من بسته ايد، ناديده مي گيرم و بيعتي را که با من کرده ايد، از گردن شما برمي دارم  اکنون به همه شما اجازه مي دهم، از همان راهي كه آمده ايد، باز گرديد. از تاريكي شب که همه جا را فرا گرفته، استفاده کنيد واز اينجا دور شويد. سپاهياني که گرد آمده اند، تنها مرا مي جويند.»
اما ياران دلاور امام در پاسخ امام حسين (ع)  از ايستادگي سخن گفتند؛ عباس، برادر دلاور حسين (ع)، قبل از همه بپا خاست و گفت: خدا چنين روزي را نياورد كه ما تو را تنها بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم.
پس از او « مسلم بن عوسجه» برخاست:« اي پسر پيامبر ترا رها کنيم  درحالي که دشمنان از همه سو شما را محاصره كرده اند؟ در اين صورت، در پيشگاه خدا چه جوابي خواهيم داشت؟ آنقدر از تو دفاع مي کنم و به آنها ضربت مي زنم تا با تو شهيد شوم.»
سعد بن عبدالله حنفي گفت:« اي پسر پيامبر، ما ترا تنها نمي گذاريم تا خدا بداند که با کمک کردن به تو، بعد از رسول خدا، او را ياري کرده ايم.»
زهيربن قين گفت:« به خدا سوگند دوست داشتم که کشته شوم، سپس زنده شوم، سپس کشته شوم و اين کار هزار بار تکرار شود تا جلوي قتل تو را بگيرد و بلا از جان اين جوانان و خاندان پيامبر دور شود.»
کودکي سيزده ساله به نام قاسم، درکنار امام حسين بانگ برآورد: عمو جان، آيا من هم دراين مصاف کشته مي شوم؟
حسين (ع) ديده فرو افکند و فرمود: پسربرادر، مي خواهم بدانم مرگ در ذائقه تو چگونه است؟ عمو جان، چنين مرگي که براي رفع ظلم و ياري دين خداست، در کام من از عسل شيرين تر است. امامحسين (ع) نفسي عميق برآورد و فرمود: آري فرزند برادر، تو نيز به شهادت خواهي رسيد.
حرّ بهشت را انتخاب مي کند
حر بن يزيد رياحي كه از فرماندهان لشكر دشمن است، ناباورانه به اين سو و آنسو مي نگرد؛ هيجان و اضطراب، او را لحظه اي آسوده نمي گذارد؛ سخت در انديشه است؛ شك و ترديد، امانش را بريده و بر سر دو راهي قرار گرفته است؛ از يک سو، حسين (ع)، فرزند پيامبر (ص) ، پرچم حق خواهي و عدالت جويي را برافراشته، مردم را به دفاع از ارزشهاي انساني فرا مي خواند. از سوي ديگر، زندگي قريبنده دنيا، با زرق و برق فراوان، درمقابل چشمان او خودنمايي مي كند و براي بدست آوردن آن، بايد به روي پاك ترين انسانهاي زمين شمشير بکشد و حقيقت و انسانيت را پايمال سازد.
قلبش به تپش درآمده و نگران است. بسرعت نزد فرمانده سپاه كوفه، عمر بن سعد مي رود: اي عمر آيا تو براستي با حسين مي جنگي؟
عمر بن سعد: آري، به خدا سوگند چنان جنگي خواهم كرد كه كمترين آن، قطع دستها و بريدن سرها است.
حر به خود مي لرزد و رنگ رخسارش دگرگون مي شود. فردي كه دركنار اوست ، مي پرسد: اي حر ترا چه مي شود؟ تا كنون چنين پريشان حال نبوده اي. من همواره تو را بر شجاعان مقدم مي داشتم.
حر پاسخ مي دهد: بايد ميان بهشت و دوزخ يکي را انتخاب کنم. دراينجا شکوهمندترين و زيباترين لحظه انتخاب فرا مي رسد. حر ناگهان برمي خيزد و بانگ برمي آورد: به خدا سوگند جز بهشت را بر نمي گزينم، هرچند که مرا تکه تکه کنند و در آتش بسوزانند.
لحظاتي بعد حر، آن مرد شجاع و بي باك کوفه، لرزان و سرافکنده، آرام آرام بسوي اردوگاه امام حسين (ع) مي رود، در حالي که سپر خود را واژگون كرده، با ديدگاني اشک آلود اين جملات را زمزمه مي کند: «خداوندا، بسوي تو باز مي گردم و اميدوارم که توبه ام را بپذيري. خدايا، من دلهاي دوستان تو و فرزندان پيامبرت را به هراس افکندم، اين گناه بزرگ را بر من ببخشاي.»
افسر سرکش نبرد، سردرگريبان و شرمسار به حضور امام مي رسد: اي پسر رسول خدا، جانم فداي تو باد. من حر هستم. همان كس كه راه را بر تو بست. به خدا سوگند باور نمي كردم با تو چنين كنند. اينک از کار خويش پشيمانم و آماده ام در راهت جانم را فدا کنم. آيا خداوند توبه مرا مي پذيرد؟
امام با گذشت و مهرباني فراوان پاسخ مي دهد:« آري، خداوند توبه پذير است. خداوند رحمت خويش را برتو ارزاني دارد.»
حر مي گويد: اجازه دهيد من اولين کسي باشم که در ميدان جانبازي کند .
امام او را آزاده مي خواند و به او اجازه نبرد مي دهد. حر با شوري وصف ناپذير به سپاهيان ضلالت يورش مي برد و تا آخرين لحظه حيات، دلاورانه از امام حسين (ع) و يارانش دفاع مي کند. سرانجام روح آزاد حر، به جايگاه هاي بلند سعادت و روشنايي پرواز مي کند.
 
مطالب مرتبط:
 

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب