اشعار و جملات قصار

خورشيد سر بريده غروبي نمي‌شناخت
چهارشنبه 1 دي 1389 - 2:16:36 PM
  بزرگنمایی:

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد
شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد،
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت:
باز اين چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت
يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند
دارد غروب فرشچيان گريه مي کند

با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد
بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد
او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد
حتي براش جاي کفن بوريا کشيد
در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را
از بس که گريه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود"

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...
در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس ...
 
سيد حميدرضا برقعي

گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب