داستان

داستان آموزنده روزگار ما/ پسرک تنها و درخت بخشنده
يکشنبه 12 دي 1389 - 7:50:29 PM
  بزرگنمایی:

روزي روزگاري درختي بود و پسر کوچولويي را دوست مي داشت .
پسرک هر روز مي آمد
برگ هايش را جمع مي کرد
از آن ها تاج مي ساخت و شاه جنگل مي شد .
از تنه اش بالا مي رفت
از شاخه هايش آويزان مي شد و تاب مي خورد
و سيب مي خورد
با هم قايم باشک بازي مي کردند .
پسرک هر وقت خسته مي شد زير سايه اش مي خوابيد .
او درخت را خيلي دوست مي داشت
خيلي زياد
و در خت خوشحال بود
اما زمان مي گذشت
پسرک بزرگ مي شد
و درخت اغلب تنها بود
تا يک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بيا پسر ، ازتنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور ،
سيب بخور و در سايه ام بازي کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من ديگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازي کردن کار من نيست .
مي خواهم چيزي بخرم و سرگرمي داشته باشم .
من به پول احتياج دارم
مي تواني کمي پول به من بدهي ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولي ندارم »
من تنها برگ و سيب دارم .
سيبهايم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهي داشت و خوشحال خواهي شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سيب ها را چيد و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک ديگر تا مدتها بازنگشت …
و درخت غمگين بود
تا يک روز پسرک برگشت
درخت از شادي تکان خورد
و گفت : « بيا پسر ، از تنه ام بالا بيا با شاخه هايم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه مي خواهم
و به خانه احتياج دارم
مي تواني به من خانه بدهي ؟
درخت گفت : « من خانه اي ندارم
خانه من جنگل است .
ولي تو مي تواني شاخه هايم را ببري
و براي خود خانه اي بسازي و خوشحال باشي . »
آن وقت پسرک شاخه هايش را بريد و برد تا براي خود خانه اي بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک ديگر تا مدتها بازنگشت
و وقتي برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با اين حال به زحمت زمزمه کنان گفت:« بيا پسر ، بيا و بازي کن »
پسرک گفت : ديگر آن قدر پير و افسرده شده ام که نمي توانم بازي کنم .
قايقي مي خوانم که مرا از اينجا ببرد به جايي دور مي تواني به من قايق بدهي ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و براي خود قايقي بساز
آن وقت مي تواني با قايقت از اينجا دور شوي
و خوشحال باشي .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قايقي ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
و درخت خوشحال بود
پس از زماني دراز پسرک بار ديگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگين
درخت پرسيد : چرا غمگيني ؟ اي کاش ميتوانستم کمکت کنم
اما ديگر نه سيب دارم ، نه شاخه ، حتي سايه هم ندارم براي پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از اين زندگي ، بسيار خسته و تنهام
و فقط نيازمند با تو بودن هستم ، آيا ميتوانم کنارت بنشينم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پير کنار درخت نشست و در کنار هم زندگي کردند
و ساليان سال در غم و شادي ادامه زندگي دادند …
نکته ها:
دوستان خوبم ، آيا شرح داستان ، چيزي به ياد ما نميآورد ؟
اکثر ما شبيه پسرک داستان هستيم و با والدين خود چنين رفتاري داريم
درخت همان والدين ماست ، تا وقتي کوچکيم دوست داريم با آنها بازي کنيم
تنهايشان ميگذاريم و دوباره زماني به سويشان بر ميگرديم که نيازمند هستيم و گرفتار
براي والدين خود وقت نميگذاريم ، آيا تا به حال به اين فکر کرده ايم که پدر و مادر براي ما
همه چيز را فراهم ميکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهرباني چاره اي براي رفع مشکل ما پيدا ميکنند
و تنها چيزي که در عوض از ما مي خواهند اين است که
تنهايشان نگذاريم
به والدين خود عشق بورزيم ، فراموششان نکنيم
برايشان زمان اختصاص دهيم
همراهيشان کنيم
شادي آنها در ديدن ماست
هر انساني ميتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد
ولي پدر و مادر فقط يک بار ….

 

گردآوري: گروه اينترنتي تاجريان

استفاده از این مطلب با درج نام نویسنده و ذکر منبع بلامانع است.
  سایر مطالب